تبليغاتX
آرامش دیوانه ها

آرامش دیوانه ها

 

بار خدایا همانطور که به ما شور حسینی داده ای

شعور حسینی نیز نصیبمان گردان

 

 

در دبستان هنوز هم شاید


بچه ها داستان پطروس را


با صدای بلند می خوانند


من ولی فکر می کنم آیا


داستان حسین ما را هم


بچه های هلند می دانند؟
 

 

 

حسین مظهر صداقت... مظهر شجاعت... مظهر ایمان... مظهر نجابت... مظهر مهربانی... مظهر رشادت... مظهر ایستادگی....

بیا از امسال قول بدهیم یک صفت از امام حسین را سرمشق خود کنیم...

کدام صفت را انتخاب میکنی؟

 

 

 

با من بخوان...

تویی که می زنی ، غرق در ناله...

تویی که می کشی ، غرق در خون...

هم صدا با من ، بخوان ترانه رهایی را...

من نیک می دانم ،

تو نیز روزی ، طعم رهایی را خواهی چشید!...

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت توسط الهام| |

 

شب يلدا ز راه آمـــــــــــد دوبـــــــــاره       

                            بگير اي دوست! از غمهـــــــا کناره

شب شادی وشـــور و مهربانی است       

                           زمـــــــان همدلی و همزبانی است

 

 

 

یک کاسه انار روی کرسی

برف آمده  تا دامن اُرسی 

هندو انه های سرخ بُستان

گل شگفته از گُلش زمستان 

آجیل پّراست به ظرف دیگر

قل می زند آن گوشه سماور 

اسپند  به بوی خوش در آتش

خوش حافظ و خوش شاخ نباتش 

نرگس به درون دست دلبر

با رایحه ای چو  عطر عنبر 

امشب شب فال و قصه و مهر

یک لقمه صفا، غزل، دوصد شعر 

پاکوب و برقص بر زمستان

نعمت برسد به برف و باران  

 

 

 

یلدای گیسوان من آغاز می شود


پاییز بی بهار به پایان رسیده است


کاری نکن! که شهر خبردار مان شود


خواب از سر تمام کلاغان پریده است

 

 

 دستم گرفت دست تو را توی دست خود


سرمای  اولین شب غمگین سال را


احساس کرد فصل زمستان رسیده است


پیچید دور گردن عکس تو شال را

 

 

یلدا چگونه این همه قدت بلند شد؟


طفل حقیر نازک مردادماه من!


امشب برات کیک گرفتیم و چند شمع


کادو برات آمده یک شال و پیرهن

 

 

 

    یلدا نمادی برای آغاز سفر است

              از سیاهی به روشنایی

                        نوای سفرمان مبارک

           ثابت قدم در سفر و متحرک در مسیر باشیم

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت توسط الهام| |

زن عشق می كارد و كینه درو می كند...

 

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...

 

می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن

چهار همسرهستی ....

 

برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر

زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج كنی ...

 

در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ...

 

او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی ...

 

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی...

 

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ...

 

او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را میبینی ...

 

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر .....

 

 

 

وقتی که بچه بودم هر شب دعا میکردم که خدا یک دوچرخه به من بدهد.

 

بعد فهمیدم که اینطوری فایده ندارد.

 

پس یک دوچرخه دزدیدم و دعا کردم که خدا مرا ببخشد،


هی با خودم فکر میکنم چگونه است

 

که ما در این سر دنیا عرق می ریزیم و وضعمان این است

 

و آنها در آن سر دنیا عرق میخورند و وضعشان آن است.


نمی دانم،مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن!
                                                                                 

                                    <<دکتر شریعتی>>

 

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت توسط الهام| |

 

دلا امشب به می باید وضو کرد

 


و هر نا ممکنی را آرزو کرد

 


 

 

۞جلوه ‏گر شد بار دیگر طور سینا در غدیر ۞

۞ریخت از خم ولایت مى به مینا در غدیر ۞

۞رودها با یكدگر پیوست كم‏كم سیل شد ۞

۞موج مى‏زد سیل مردم مثل دریا در غدیر ۞

۞هدیه جبریل بود« الیوم اكملت لكم» ۞

۞وحى آمد در مبارك باد مولى در غدیر ۞

۞با وجود فیض« اتممت علیكم نعمتى» ۞

۞از نزول وحى غوغا بود غوغا در غدیر ۞

۞بر سر دست نبى هر كس على را دید گفت‏ ۞

۞آفتاب و ماه زیبا بود زیبا در غدیر ۞

۞بر لبش گل واژه « من كنت مولا» تا نشست‏ ۞

۞گلبُن پاك ولایت شد شكوفا در غدیر ۞

۞« بركه خورشید» در تاریخ نامى آشناست‏ ۞

۞شیعه جوشیده ‏ست از آن تاریخ آنجا در غدیر ۞

۞گرچه در آن لحظه شیرین كسى باور نداشت‏ ۞

۞مى‏توان انكار دریا كرد حتى در غدیر ۞

۞باغبان وحى مى‏دانست از روز نخست‏ ۞

۞عمر كوتاهى ‏ست در لبخند گل ها در غدیر ۞

۞دیده‏ها در حسرت یك قطره از آن چشمه ماند ۞

۞این زلال معرفت خشكید آیا در غدیر؟ ۞

۞دل درون سینه‏ها در تاب و تب بود اى دریغ‏ ۞

۞كس نمى‏داند چه حالى داشت زهرا در غدیر۞

 

 

روز محشر وقت پرسیدن ز من رب جلی


گفت تو غرق گناهی؟ گفتمش یا رب بلی


گفت پس آتش نمیگیرد چرا جسم و تنت؟


گفتمش چون حک نمودم روی قلبم یا علی


عید غدیر مبارک؛ زیارت سلطان نجف روزیتان

 


نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت توسط الهام| |

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید.

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک‌کاری کنند.

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

کارت شناساییم به همراه دو قطعه عکس مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!

کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به دختران بیکار ندهید.

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.

کله مرغ برای سگها یادتون نره چون گناه دارند گشنه بمونند.

بجای عکسم روی آگهی ترحیم کارت معافیم رو بزارید.

در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می‌طلبم و خواهش میکنم پشت سرم حرف در نیار ید.

التماس میکنم کفنم را از یک پارچه مارکدار انتخاب کنید تا جلوی آدمهای گه تازه به دوران رسیده کم نیاریم.

به مرده شوی بگویید مرا با چوبک بشوید چون به صابون و پودر حساسیت دارم.

چون تمام آرزوهایم را به گور می‌برم، سعی کنید قبر مرا بزرگ بسازید که برای آنها هم جا باشد

 

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت توسط الهام| |

 

خنده دار است تواضع در باد ...


من به پرواز نمی اندیشم


آسمان طوفانی است


و همین هم کافی است


تا کسی پی به قصورم نبرد ...


مانده ام گر خاموش


نه همین است که از اوج به خود میلرزم


درد من حجم دروغین خداست


گوش کنید


آسمان را به زمین قدری نیست


سود و لذت دارد


که خدا می سازید


که مرا سوی خدا میرانید


آن خدایی که حقیقت دارد


پیش من این پایین


اگر اینجا باشم


باز هم پیش من است


آسمان مال شما


حجم من،مال خودم


که خدایی است تمامیت من ...


آسمان دل و افکار شما


طو فانی است


من به پرواز نمی اندیشم


که خدایم همه جا می گنجد


مضحک است اوج در آلودگی درک شما ...

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت توسط الهام| |

 

آهنگ جدید و بسیار زیبای امین فیاض و مبین به نام چشم به راه

 

 


 

دانلود آهنگ با کیفیت ۱۲۸ کیلوبایت

 

...

نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت توسط الهام| |

ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت توسط الهام| |

 

آرشیو کامل آلبوم های مجید خراطها

 

مجید خراطها


دانلود آلبوم آواره با کیفیت ۱۲۸ کیلوبایت

دانلود آلبوم نفرین با کیفیت ۱۲۸ کیلوبایت

دانلود آلبوم وداع با کیفیت ۱۲۸ کیلوبایت

دانلود آلبوم زخم زبون با کیفیت ۱۲۸ کیلوبایت

 

....

نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت توسط الهام| |

آهنگ جديد و فوق العاده زيبای محسن چاوشی با نام مجبور

 

 

دانلود آهنگ با کیفیت ۱۲۸ کیلوبایت

 

....

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت توسط الهام| |
يک روز اين فکر به سر تزار افتاد که اگر هميشه بداند چه وقت بايد کارها را شروع کند، به چه چيزي توجه کندو به چه چيزي بي توجه باشد و مهم تر از همه ،بداندکه کدام کارش بيش از همه اهميت دارد،در هيچ کاري ناموفق نخواهد بود. پس در سرتاسر قلمرو خود چاووش درداد که هر کس به او بياموزد که چگونه زمان مناسب براي هر کار را تشخيص دهد ، چگونه ارزشمندترين افراد را بشناسد و چگونه از اشتباه در تشخيص مهم ترين کارها جلوگيري کند ،جايزه اي بزرگ به او خواهد داد.
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت توسط الهام| |

 

سمیه جون تولدت مبارک

 

 

عزیز و بی قرینی، تولدت مبارک

 لطیف و نازنینی، تولدت مبارک

 

 بهاری و غزلناک، زلال خاطراتی

 همیشه این چنینی، تولدت مبارک

 

 تو جبرئیل شعری به وحی گل سرودن

 ترانه آفرینی، تولدت مبارک

 

 به شاخه های روحم، فقط تو گل نمودی

 اول و آخرینی، تولدت مبارک

 

 طواف چشم هایت، قشنگ و دلنواز است

 که بی مثل ترینی، تولدت مبارک

 

 هماره مثل امشب، غرق خوشی بخندی

 عزیز و بی قرینی، تولدت مبارک

 

 

 

 

 

 

صبحی بهاری

 

اشکی چکید بر زمین

 

اشکی از چشمانی کوچک

 

صبح تمام شد و آن روز بود که برای اولین بار صبحی می دیدی

 

هر چند تصویری نیست

 

حال سالها گذشته و دوباره سالی بر سالهای زندگیت افزوده می شود

 

می شنوی

 

از همه سو می گویند:

 

تولدت مبارک

 

 

چو گلها سراپا نشاط و شوری ، تولّدت مبارک

 

بهار امیدی ، همه سروری، تولّدت مبارک

 

گل من ! چشمِ دلم از تو روشن شکفتی زیباتر از گل به گلشن

 

نشستی ، چون لاله در باغ هستی ، تویی تو ، بهانه یِ هستیِِ من

 

دور از هر بلایِ خزانی بمانی ، با شور و نشاطِ جوانی بمانی

 

گل  باشی ، که در جمعِ یاران نشینی ، در عالم ، به جز روی شادی نبینی

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت توسط الهام| |

احسان خواجه امیری ....آرامش دیوانه ها

 

 

 

دانلود آلبوم فصل تازه با کیفیت ۱۲۸ کیلوبایت

 

......

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت توسط الهام| |

انتظار نداشتم تا همیشه هم سلولی من بمونی ...

انتظار نداشتم چون محکوم به حبس ابد بودم ، تو هم فکر فرار رو از سرت بیرون کنی

انتظار نداشتم شریک غم هام بشی و شادیهای کوچیکت رو به من تعارف کنی ...

انتظار نداشتم وقتی از پشت میله ها، آزادی رو نگاه می کنی، منو هم تو رویاهات بـبـیـنـی

انتظار نداشتم وقتی یواشکی کلیدها رو از جیب نگهبان برداشتی، منو محرم بدونی !

حتی انتظار نداشتم وقتی تو اعماق شب از سلول خارج شدی، کلیدها رو با خودت نبری

فقط انتظار داشتم به حرمت

تموم خاطرات مشترکمــون

تموم یادگاریهامون رو دیوار

تموم خط های شمارش روزهای شب زدمون رو دیوار

تموم دوستت دارم های رو دیوار

تموم قلب های تیرخورده رو دیوار

آروم صدام می کردی و می گفتی :

خداحافظ رفیق ...

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط الهام| |
لب دريا، نسيم و آب و آهنگ،
شكسته ناله هاي موج بر سنگ.
مگر دريا دلي داند كه ما را،
چه توفان ها ست در اين سينه تنگ !
***
تب و تابي ست در موسيقي آب
كجا پنهان شده ست اين روح بي تاب
فرازش، شوق هستي، شور پرواز،
فرودش : غم؛ سكوتش : مرگ ومرداب !
***
سپردم سينه را بر سينه كوه
غريق بهت جنگل هاي انبوه
غروب بيشه زارانم در افكند
به جنگل هاي بي پايان اندوه !
***
لب دريا، گل خورشيد پرپر !
به هر موجي، پري خونين شناور !
به كام خويش پيچاندند و بردند،
مرا گرداب هاي سرد باور !
***
بخوان، اي مرغ مست بيشه دور،
كه ريزد از صدايت شادي و نور،
قفس تنگ است و دل تنگ است، ورنه
هزاران نغمه دارم چون تو پر شور !
***
لب دريا، غريو موج و كولاك،
فرو پيچده شب در باد نمناك،
نگاه ماه، در آن ابر تاريك؛
نگاه ماهي افتاده بر خاك !
***
پريشان است امشب خاطر آب،
چه راهي مي زند آن روح بي تاب !
« سبكباران ساحل ها » چه دانند،
«شب تاريك و بيم موج و گرداب » !
***
لب دريا، شب از هنگامه لبريز،
خروش موج ها: پرهيز ... پرهيز ... ،
در آن توفان كه صد فرياد گم شد؛
چه بر مي آيد از واي شباويز ؟!
***
چراغي دور، در ساحل شكفته
من و دريا، دو همراز نخفته !
همه شب، گفت دريا قصه با ماه
دريغا حرف من، حرف نگفته !
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت توسط الهام| |

 

من نه عاشق هستم!

نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من!

من فقط یک حس غریبم که به صد عشق و هوس می ارزد!

 

 

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت توسط الهام| |

نی نی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت توسط الهام| |
ما خدا را گم میکنیم......
 
در حال که او در کنار نفس های ما جریان دارد.

خدا اغلب در شادی های ما سهیم نیست.

تا به حال چند بار، خوشیهایت را آرام و بی بهانه به او گفته ایی؟

تا به حال به او گفته ایی که چقدر خوشبختی؟؟؟

که چقدر همه چیز خوب است؟؟

که چه خوب که او است!!!

خدا همراه همیشگی سختی ها و خستگی های ماست.

زمانی که خسته و درمانده به طرفش میرویم خیال میکنیم

تنها زمانی که به خواسته خود برسیم او ما را دیده و حس کرده امّا.

گاهی بی پاسخ گذاشتن برخی از خواسته های ما نشانگر لطف بی اندازه او به ماست.

خورشید را باور دارم حتّی اگر نتابد.

به عشق ایمان دارم حتّی اگر آن را حس نکنم.

به خدا ایمان دارم حتّی اگر سکوت کرده باشد
 
 
خدایا !

متبرکم گردان

تا عشق ورزیدن و خندیدن را بیاموزم.

به همه عشق بورزم،

حتی کسانی که مرا دوست ندارند،

درکم نمی کنند،

به من آسیب رسانده اند،

از من بد گفته اند،

و از من بهره کشی کرده اند،

و بادا که در همه ی شرایط و موفقیت های زندگی بخندم،

و بدانم که در هر چه روی می دهد،رحمت تو نهفنه است..
 
.............
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت توسط الهام| |

 

 

تو هر جایی که باشی خونه اونجاست

بذار یک لحظه این رویای من شه

برای دیدنت سقفی ندارم

بذار این چند تا دیوارم نباشه

تو این خونه یک آرامشی هست

که من حس میکنم با هردومونه

همونی که شب از هر جای دنیا

منو می تونه برگردونه خونه

من از این خونه هر جایی که میرم

نمیتونم تو رو یادم نیارم

چقد خوبه دلت آشوبه بی من

من این دلشوره ها رو دوست دارم

 

 


نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت توسط الهام| |

باغبان من باش


چه نرم و لطيف ميرويد


در جهان انديشه ام
تنپوش آبي آرزوهايت!

و چه بيقرارند
در نوازش باد ،گيسوانت.
گونه هايت ژرفاي آسماني است
که بي هيچ ستاره تو را درخشيد.
و چه زلال


نرم و لطيف مي آيي
سبز و خرامان
و چه آهسته بر مي فرازي
رويش قامت ام را
بر جنگل سبز ديدگانت.


با غبان من باش!
من آن نگاه سبز ياس سپيدم.
رويشي بي دغدغه
بر سنگ بوته هاي عقيق
و گلوگاه فرياد يک غرور
بر آواز هاي مغموم حنجره ات .
بر آستان مخمل ديدگانت
مرا فرياد کن
و بر شمعداني گل هايت
مرا برويان
و باغبان من باش

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت توسط الهام| |

pouya.tasvir

بی تو من سرد و تنهام
با تو من دور از غمهام
با تو من هر شب هر روز
همیشه غرق رویام

بی تو من سرد و تنهام
با تو من دور از غمهام
با تو من هر شب هر روز
همیشه غرق رویام

همیشه خوبی, مهربونی
تو میتونی از نگاهم عشقو بخونی
تو میتونی, آره تو میتونی عاشق بمونی

تو نباشی من میمیرم
تو نباشی من میشکنم
تو نباشی دربدر میشم و گم میشم توی جاده

تو نباشی من میمیرم
تو نباشی من میشکنم
تو نباشی دربدر میشم و گم میشم توی جاده

نازم, جونم, به عشق تو اسیرم, عاشقم
عمرم با من بمون نمیرم, عاشقم باش عاشقم باش

وقتی که نیستی دل من میگیره, بی تو جون میکنه میمیره
پیش تو اما زندگیم شیرینه, بی تو میمیرم وای میمیرم

تو نباشی من میمیرم
تو نباشی من میشکنم
تو نباشی دربدر میشم و گم میشم توی جاده

جون... جونم تورو میخواد
قلب... قلبم تورو میخواد
دل... این دل تورو میخواد
عمرم جونم فدااات

فقط یک بار بهم بگو, بهم بگو دوستت دارم
با من بمون, بهم بگو دلواپست نمیذارم

تو نباشی من میمیرم
تو نباشی من میشکنم
تو نباشی دربدر میشم و گم میشم توی جاده

تو نباشی من میمیرم
تو نباشی من میشکنم
تو نباشی دربدر میشم و گم میشم توی جاده

تو نباشی من میمیرم
تو نباشی من میشکنم
تو نباشی دربدر میشم و گم میشم توی جاده

توی جاده

توی جاده

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت توسط الهام| |

حتی رد کفشهایت را که روی قلبم جا مانده است را میشناسم...

جای کفشهایت برایم آشناست...

هیچ گاه نخواستی برای یک بار هم که شده بدون کفش وارد شوی

تا صدای گامهایت دلم را به لرزه در نیاورد...

شاید اگر آن روزها هم 

تبلیغِ لطفا با کفش وارد نشویدِ؛ موکت ظریف مصور؛

جا افتاده شده بود...

یک بار به بهانه ی شوخی میگفتم که لطفا با کفش وارد نشو...

رد کفشهایت را خوب میشناسم...

همیشه شکل آن را به یاد دارم اگر چه باد آن را به هم ریخت...

قلب من سیمانی نیست که رد کفشت تا ابد بماند...

جنس قلبم از خاک است...

خاکی از آن بر آمده و بر آن باز خواهم گشت...

خدا را شاکرم که قلبم سیمانی نبود که جای کفشهایت

روی آن بماند و تا همیشه آزارم دهد...

حال میفهمم خاکی بودم به چه معناست... خاکی... مثل خاک...

کاش تو هم خاکی بودی

و فقط برای یک بار کفشهایت را در می آوردی

 و اجازه میدادی پاهایت با خاک در هم آمیزد...

آن وقت بود که لذت خاکی بودن را تجربه میکردی...

خاک همیشه با نسیمی؛ صاف و یکنواخت میشود...

و هیچ نقشی رویش نمیماند...همین طور روی قلبم؛

پس دل نگران من نباش ؛

هر روز طلوعی نو و تازه است...

میتوان هر روز را با یک حس جدید شروع کرد...

میخواهم فردا با یک حس جدیدتر

به آفتابی که از پنجره ی اتاقم بی اجازه سرک میکشد

سلام کنم... با کلماتی جدید؛



و امروز فارغ از هر دلتنگی فقط مینشینم و به این می اندیشم

که چرا فقط برای یک بار بدون کفش نیامدی؟

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت توسط الهام| |

 

مهران جوووووووووون  

                                    تولدت مبارک 

 

 

تبریک دست خالی مرا با سخاوت بی حدت بپذیر...


تولدت مبارک

 

ای تماشایی ترین مخلوق در روی زمین !

آسمانی میشوم وقتی نگاهت می کنم!


تولدت مبارک

 

 

چو گلها سراپا ، نشاط و شوری

 تولّدت مبارک ، تولّدت مبارک

بهار امیدی ، همه سروری

تولدت مبارک ، تولدت مبارک

 دور از هر بلایِ خزانی بمانی 

با شور و نشاطِ جوانی بمانی

     گل  باشی  که در جمعِ یاران نشینی    

 در عالم به جز روی شادی نبینی

 

 

داره بارون میاد خوب که نگاه کردم.
.


.


.


هوا که ابری نبود...


.اون فرشته ها هستن که دارن گریه میکنن......


آخه یکی ازشون کم شده


مهربون ترین تولدت مبارک


 

 

چه لطیف است حس آغازی دوباره،


و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...


و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!


و چه اندازه شیرین است امروز...


روز میلاد...


روز تو!


روزی که تو آغاز شدی!

 

 هرسال وقتی(تاریخ تولد)میشه هزاران شهاب به سمت زمین هجوم میاوردن


از خودم می پرسیدم


چه اتفاقی افتاده که آسمونیا میخوان خودشونو به زمین برسونن؟....


و امسال فهمیدم اونا به پیشواز حضور مسافری میان که  زمینو


با گامهای مهربونش نوازش کرد تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه ....



*تولدت مبارک*

 

 

 

یه آسمون گل های یاس ومیخک


یه دریاعشق واشتیاق و پولک


یه حس عاشقی و یه قلب خیلی بی قرار وکوچک


فقط میخواد بهت بگه تولدت مبارک


 

 

 Hap-, hap-
Happy birthday
Birthday, birthday
Happy birthday

Hap-, hap-
Happy birthday
Birthday, birthday
Happy birthday

Laughing lips, cheerful heart
Happy (smiling) as a flower,
Come, blow the candles,
Hundred years you will live


Hap-, hap-
Happy birthday
Birthday, birthday
Happy birthday


Hap-, hap-
Happy birthday
Birthday, birthday
Happy birthday

 

 

  بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک


میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک


تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا


و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما


تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز


از اسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا


یه کیک خیلی خوش طعم ،با چند تا شمع روشن


یکی به نیت تو یکی از طرف من


الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم


به خاطر و جودت به افتخار بودن


تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی


با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی


ببین تو اسمونا پر از نور و پرندس


تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس


تا تو هستی و چشمات بهونه س واسه خوندن


همین شعر و ترانه تو دنیای ما زندس


واسه تولد تو باید دنیا رو اورد


ستاره رو سرت ریخت تو رو تا اسمون برد


اینا یه یادگاری توی خاطره هاته


ولی به شوق امروز می شه کلی قسم خورد


تولدت عزیزم پراز ستاره بارون


پر از باد کنک و شوق ،پر از اینه و شمعدون


الهی که همیشه واسه تبریک امروز


بیان یه عالم عاشق ،بیاد هزار تا مهمون

نقطه شروع هر سفر قدوم آغازین آن است

و توشه هر سفر الزامی اجتناب ناپزیر برای ادامه آن.

اما کدام مقصد را باید برگزید؟!

و برای رسیدن به مقصود کدامین مسیر را باید برگزید؟!

نقطه اوج مسیر راهی که خود نمیدانیم

رو به کدام افقی روشن ما را هدایت می کند

 شروع زندگی است. آری ؟!!! زندگی


 

 

 

 حالا نوبت کادوی تولده

 

Happy BirthDay to You
Happy BirthDay to You
Happy BirthDay to You
Happy BirthDay to You

مبارک مبارک ، تولدت مبارک
مبارک مبارک ، تولدت مبارک
مبارک مبارک ، تولدت مبارک
مبارک مبارک ، تولدت مبارک

مبارک مبارک ، تولدت مبارک
مبارک مبارک ، تولدت مبارک
مبارک مبارک ، تولدت مبارک
  
مبارک مبارک ، تولدت مبارک  

 

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت توسط الهام| |
 

دعاي روز بيست و يكم:

اَللّهُمَّ اجْعَلْ لى فيهِ اِلى مَرْضاتِكَ دَليلاً وَلا

خدايا برايم در اين ماه دليلى به موجبات خوشنودى خود مقرر فرما و

تَجْعَلْ لِلشَّيْطانِ فيهِ عَلَىَّ سَبيلاً وَاجْعَلِ الْجَنَّةَ لى مَنْزِلاً وَمَقيلاً يا

راهى براى تسلط شيطان بر من باقى مگذار و بهشت را منزل و آسايشگاهم قرار ده اى

قاضِىَ حَواَّئِجِ الطّالِبينَ

برآرنده حاجات جويندگان

دعاي روز بيست و دوّم:

 اَللّهُمَّ افْتَحْ لى فيهِ اَبْوابَ

خدايا باز كن برويم در اين ماه درهاى

فَضْلِكَ وَاَنْزِلْ عَلَىَّ فيهِ بَرَكاتِكَ وَوَفِّقْنى فيهِ لِمُوجِباتِ مَرْضاتِكَ

فضلت را و بركاتت را در آن بر من نازل فرما و موفقم دار در آن به موجبات خشنوديت

وَاَسْكِنّى فيهِ بُحْبُوحاتِ جَنّاتِكَ يا مُجيبَ دَعْوَةِ الْمُضْطَرّينَ روز

و مسكنم ده در آن وسطهاى بهشتت اى اجابت كننده دعاى درماندگان

دعاي روز بيست و سوّم:

اَللّهُمَّ اغْسِلْنى فيهِ مِنَ الذُّنُوبِ وَطَهِّرْنى فيهِ مِنَ

 خدايا شستشويم ده در اين ماه از گناهان و پاكم كن در آن از

الْعُيُوبِ وَامْتَحِنْ قَلْبى فيهِ بِتَقْوَى الْقُلُوبِ يا مُقيلَ عَثَراتِ

عيبها و آزمايش كن در آن دلم را به پرهيزكارى دلها اى ناديده گيرنده لغزشهاى

الْمُذْنِبينَ

گنهكاران

دعاي روز بيست و چهارم:

 اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ فيهِ ما يُرْضيكَ

خدايا از تو خواهم در اين ماه آنچه تو را خوشنود سازد

وَاَعُوذُبِكَ مِمّا يُؤْذيكَ وَاَسْئَلُكَ التَّوْفيقَ فيهِ لاِنْ اُطيعَكَ وَلا

و پناه برم به تو از آنچه تو را بيازارد و از تو خواهم در آن توفيق براى اينكه پيرويت كنم و

اَعْصِيَكَ يا جَوادَ السّاَّئِلينَ

نافرمانيت نكنم اى بخشنده به خواستاران

روز بيست و پنجم:

 اَللّهُمَّ اجْعَلْنى فيهِ مُحِبَّاً

 خدايا قرارم ده در اين ماه دوستدار

لاِوْلِياَّئِكَ وَمُعادِياً لاِعْداَّئِكَ مُسْتَنّاً بِسُنَّةِ خاتَِمِ اَنْبِياَّئِكَ يا عاصِمَ

دوستانت و دشمن دارنده دشمنانت و پيرو راه و روش خاتم پيمبرانت اى نگهدارنده

قُلُوبِ النَّبِيّينَ

دلهاى پيمبران

دعاي روز بيست و ششم:

 اَللّهُمَّ اجْعَلْ سَعْيى فيهِ مَشْكُورا

خدايا قرار ده كوششم را در اين ماه مورد سپاس و تقدير

وَذَنْبى فيهِ مَغْفُورا وَعَمَلى فيهِ مَقْبُولاً وَعَيْبى فيهِ مَسْتُوراً يا اَسْمَعَ

و گناهم را در آن آمرزيده و عملم را در آن پذيرفته و عيبم را در آن پوشيد اى شنواترين

السّامِعينَ

شنوايان

دعاي روز بيست و هفتم:

اَللّهُمَّ ارْزُقْنى فيهِ فَضْلَ لَيْلَةِ الْقَدْرِ وَصَيِّرْ

خدايا فضيلت شب قدر را در اين ماه روزيم گردان و بگردان

اُمُورى فيهِ مِنَ الْعُسْرِ اِلَى الْيُسْرِ وَاقْبَلْ مَعاذيرى وَحُطَّ عَنّىِ

كارهايم را در آن از سختى به آسانى و عذرهايم را بپذير و ورز و

الذَّنْبَ وَالْوِزْرَ يا رَؤُفاً بِعِبادِهِ الصّالِحينَ

گناهم را بريز اى مهربان به بندگان شايسته ات

دعاي روز بيست و هشتم:

 اَللّهُمَّ وَفِّرْ

خدايا سرشار كن بهره ام را

حَظّى فيهِ مِنَ النَّوافِلِ وَاَكْرِمْنى فيهِ بِاِحْضارِ الْمَساَّئِلِ وَقَرِّبْ فيهِ

در اين ماه از انجام مستحبات و نوافل و گراميم دار به ياد داشتن مسائل و نزديك گردان در آن

وَسيلَتى اِلَيْكَ مِنْ بَيْنِ الْوَساَّئِلِ يا مَنْ لا يَشْغَلُهُ اِلْحاحُ الْمُلِحّينَ روز

وسيله ام را بسويت از ميان ساير وسائل اى كه سرگرمش نكند سماجت سماجت كنندگان

دعاي روز بيست و نهم :

اَللّهُمَّ غَشِّنى فيهِ بِالرَّحْمَةِ وَارْزُقْنى فيهِ التَّوْفيقَ

خدايا فراگير مرا در اين ماه به مهر خود و روزيم كن در آن به توفيق

وَالْعِصْمَةَ وَطَهِّرْ قَلْبى مِنْ غَياهِبِ التُّهَمَةِ يا رَحيماً بِعِبادِهِ الْمُؤْمِنينَ

و خودنگهدارى و پاك كن دلم را از تيرگيهاى تهمت اى مهربان نسبت به بندگان مؤ من خود

دعاي روز سى ام:

اَللّهُمَّ اجْعَلْ صِيامى فيهِ بِالشُّكْرِ وَالْقَبُولِ عَلى ما تَرْضاهُ

خدايا چنان كن روزه ام را در اين ماه كه مورد قدردانى و پذيرش بوده و بر طبق خوشنودى تو

وَيَرْضاهُ الرَّسُولُ مُحْكَمَةً فُرُوعُهُ بِالاُْصُولِ بِحَقِّ سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ

و خوشنودى رسولت باشد و محكم باشد فروع آن بوسيله اصول به حق آقاى ما محمد

وَ الِهِ الطّاهِرينَ وَالْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمينَ #

وعترت طاهرينش وسپاس مخصوص پروردگار جهانيان است

نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت توسط الهام| |

دعاي روز يازدهم:

 اَللّهُمَّ حَبِّبْ اِلَىَّ فيهِ الاِْحْسانَ وَكَرِّهْ اِلَىَّ فيهِ الْفُسُوقَ

خدايادوست گردان نزد من در اين ماه احسان و نيكى را و ناخوش دار در پيش من در اين روز

وَالْعِصْيانَ وَحَرِّمْ عَلَىَّ فيهِ السَّخَطَ وَالنّيرانَ بِعَوْنِكَ يا غِياثَ

فسق و نافرمانى و گناه را و حرام گردان در اين روز بر من خشم كيفربار و آتش (سوزان ) را به كمك خودت اى فريادرس

الْمُسْتَغيثينَ

فريادخواهان

روز دوازدهم:

 اَللّهُمَّ زَيِّنّى فيهِ بِالسَِّتْرِ وَالْعَفافِ وَاسْتُرْنى

خدايا در اين ماه مرا به زيور پوشش از گناه و پاكدامنى بياراى

فيهِ بِلِباسِ الْقُنُوعِ وَالْكِفافِ وَاحْمِلْنى فيهِ عَلَى الْعَدْلِ وَالاِْنْصافِ

و جامه قناعت و اكتفاى به مقدار حاجت را به برم كن و وادارم كن در اين روز به عدالت و انصاف

وَ امِنّى فيهِ مِنْ كُلِّ ما اَخافُ بِعِصْمَتِكَ يا عِصْمَةَ الْخاَّئِفينَ روز سيزدهم

و ايمنيم بخش در آن از هر چه كه از آن مى ترسم به نگهدارى خودت اى نگهدارنده ترسناكان

دعاي روز سيزدهم:

اَللّهُمَّ طَهِّرْنى فيهِ مِنَ الدَّنَسِ وَالاْقْذارِ وَصَبِّرْنى فيهِ عَلى كاَّئِناتِ

خدايا پاكم كن در اين ماه از چركى و كثافات و شكيبايم كن بر مقدراتى كه

الاْقْدارِ وَوَفِّقْنى فيهِ لِلتُّقى وَصُحْبَةِ الاْبْرارِ بِعَوْنِكَ يا قُرَّةَ عَيْنِ

خواهد شد و موفقم دار در اين ماه به پرهيزكارى و هم نشينى با نيكان به كمك خودت اى روشنايى ديده

الْمَساكينَ

مسكينان

دعاي روز چهاردهم:

 اَللّهُمَّ لا تُؤ اخِذْنى فيهِ بِالْعَثَراتِ وَاَقِلْنى فيهِ

خدايا مگير مرا در اين ماه به لغزشها و بازم دار در آن

مِنَ الْخَطايا وَالْهَفَواتِ وَلا تَجْعَلْنى فيهِ غَرَضاً لِلْبَلايا وَالاْفاتِ

از خطاها و لغزشها و قرارم مده در اين روز هدف بلاها و آفات

بِعِزَّتِكَ يا عِزَّ الْمُسْلِمينَ

به عزتت اى عزت بخش مسلمانان

 دعاي روز پانزدهم:

اَللّهُمَّ ارْزُقْنى فيهِ طاعَةَ الْخاشِعينَ وَاشْرَحْ فيهِ صَدْرى بِاِنابَةِالْمُخْبِتينَ بِاَمانِكَ يا اَمانَ

خدايا فرمانبردارى فروتنان را در اين ماه روزى من گردان و بگشا سينه ام را براى بازگشتن بسويت همانند بازگشتن خاشعان به امان بخشيت اى امان بخش

الْخاَّئِفينَ

ترسناكان

  دعاي روز شانزدهم:

 اَللّهُمَّ وَفِّقْنى فيهِ لِمُوافَقَةِ الاْبْرارِ وَجَنِّبْنى

خدايا موفقم دار در اين ماه به همراهى كردن با نيكان و دورم دار

فيهِ مُرافَقَةَ الاْشْرارِ وَآوِنى فيهِ بِرَحْمَتِكَ اِلى دارِ الْقَرارِ بِاِلهِيَّتِكَ

در آن از رفاقت با اشرار و جايم ده در آن بوسيله رحمت خود به خانه قرار و آرامش به معبوديّت خود

يا اِلهَ الْعالَمينَ

اى معبود جهانيان

 دعاي روز هفدهم:

 اَللّهُمَّ اهْدِنى فيهِ لِصالِحِ الاْعْمالِ وَاقْضِ

خدايا راهنمائيم كن در آن به كارهاى شايسته و برآور در آن حاجات

لى فيهِ الْحَواَّئِجَ وَالاْمالَ يا مَنْ لا يَحْتاجُ اِلَى التَّفْسيرِ وَالسُّؤ الِ يا

و آرزوهاى مرا اى كسى كه نيازى به شرح حال و درخواست ندارى اى

عالِماً بِما فى صُدُورِ الْعالَمينَ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِهِ الطّاهِرينَ روز

دانا و آگاه بدانچه در دل مردم جهانيان است درود فرست بر محمد و آل پاكش

دعاي روز هيجدهم:

اَللّهُمَّ نَبِّهْنى فيهِ لِبَرَكاتِ اَسْحارِهِ وَنَوِّرْ فيهِ قَلْبى بِضياَّءِ

 خدايا آگاهم ساز در اين ماه از بركات سحرهاى آن و نورانى كن در آن دلم را به پرتو

اَنْوارِهِ وَخُذْ بِكُلِّ اَعْضاَّئى اِلىَ اتِّباعِ اثارِهِ بِنُورِكَ يا مُنَوِّرَ قُلُوبِ

انوار آن و بگمار تمام اعضاء و جوارحم را به پيروى كردن آثارش به نور خود اى روشنى دهنده دلهاى

الْعارِفينَ

عارفان

دعاي روز نوزدهم:

 اَللّهُمَّ وَفِّرْ فيهِ حَظّى مِنْ بَرَكاتِهِ وَسَهِّلْ سَبيلى

خدايا سرشار كن در اين ماه بهره ام را از بركات آن و هموار ساز راهم را

اِلى خَيْراتِهِ وَلا تَحْرِمْنى قَبُولَ حَسَناتِهِ يا هادِياً اِلَى الْحَقِّ الْمُبينِ

به سوى خيرات آن و محرومم مساز از پذيرفتن حسناتش اى راهنماى بسوى حقيقت آشكار

دعاي روز بيستم:

اَللّهُمَّ افْتَحْ لى فيهِ اَبْوابَ الْجِنانِ وَاَغْلِقْ عَنّى فيهِ اَبْوابَ

خدايا بگشا در اين ماه برويم درهاى بهشت را و ببند برويم در آن درهاى

النّيرانِ وَوَفِّقْنى فيهِ لِتِلاوَةِ الْقُرْانِ يا مُنْزِلَ السَّكينَةِ فى قُلُوبِ

دوزخ را و موفقم دار به تلاوت قرآن اى فرو فرستنده آرامش در دلهاى

الْمُؤْمِنينَ

مؤ منان

نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت توسط الهام| |

(دعاهاي روزهاي ماه مبارك رمضان)

دعاى روز اوّل :

اَللّهُمَّ اجْعَلْ صِيامى فيهِ صِيامَ الصّاَّئِمينَ وَقِيامى فيهِ

 خدايا قرار ده روزه ام را در اين ماه روزه روزه داران واقعى و شب زنده داريم را

قيامَ الْقاَّئِمينَ وَنَبِّهْنى فيهِ عَنْ نَوْمَةِ الْغافِلينَ وَهَبْ لى جُرْمى فيهِ

نيز همانند شب زنده داران و بيدارم كن در آن از خواب بيخبران و جنايتم را بر من ببخش

يا اِلهَ الْعالَمينَ وَاعْفُ عَنّى يا عافِياً عَنِ الْمُجْرِمينَ

اى معبود جهانيان و درگذر از من اى درگذرنده از جنايتكاران

دعاي روز دوّم:

 اَللّهُمَّ قَرِّبْنى فيهِ اِلى مَرْضاتِكَ وَجَنِّبْنى فيهِ مِنْ سَخَطِكَ وَنَقِماتِكَ

خدايا نزديكم كن در اين ماه بسوى موجبات خوشنوديت و دورم ساز در آن از خشم و عذابت

وَوَفِّقْنى فيهِ لِقِرآئِةِ اياتِكَ بِرَحْمَتِكَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ

و موفقم دار در اين روز بخواندن آيات قرآنيت به رحمت خود اى مهربانترين مهربانان

دعاي روز سوّم:

اَللّهُمَّ ارْزُقْنى فيهِ الذِّهْنَ وَالتَّنْبيهَ وَباعِدْنى فيهِ مِنَ السَّفاهَةِ

خدايا روزيم كن در اين ماه تيزهوشى و بيدارى و دورم گردان در آن از بيخردى

وَالْتَّمْويهِ وَاجْعَلْ لى نَصيباً مِنْ كُلِّ خَيْرٍ تُنْزِلُ فيهِ بِجُودِكَ يا اَجْوَدَ

و اشتباه كارى و مقرر فرما برايم بهره اى از هر خيرى كه در آن نازل گردانى بجود و كرمت اى باجودترين

الاْجْوَدينَ

جودمندان

دعاي روز چهارم:

 اَللّهُمَّ قَوِّنى فيهِ عَلى اِقامَةِ اَمْرِكَ وَاَذِقْنى فيهِ

خدايا نيرو ده مرا در اين ماه براى برپا داشتن فرمان و دستورت و بچشان به من

حَلاوَةَ ذِكْرِكَ وَاَوْزِعْنى فيهِ لاِدآءِ شُكْرِكَ بِكَرَمِكَ وَاحْفَظْنى فيهِ

شيرينى ذكرت و به من ياد ده در اين ماه طرز بجا آوردن سپاسگزارى خود را به بزرگواريت و نگاهم دار در آن

بِحِفْظِكَ وَسَِتْرِكَ يا اَبْصَرَ النّاظِرينَ

به نگهدارى و محافظت خود اى بيناترين بينايان

دعاي روز پنجم:

 اَللّهُمَّ اجْعَلْنى فيهِ مِنَ

خدايا قرارم ده در اين ماه از

الْمُسْتَغْفِرينَ وَاجْعَلْنى فيهِ مِنْ عِبادِكَ الصّالِحينَ اْلقانِتينَ وَاجْعَلنى

آمرزش خواهان و قرارم ده در آن از بندگان شايسته فرمانبردارت و بگردانم

فيهِ مِنْ اَوْلِياَّئِكَ الْمُقَرَّبينَ بِرَاءْفَتِكَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ

در اين روز از اولياء مقرب درگاهت به مهرت اى مهربانترين مهربانان

روز ششم:

اَللّهُمَّ لا تَخْذُلْنى فيهِ لِتَعَرُّضِ مَعْصِيَتِكَ وَلاتَضْرِبْنى بِسِياطِ نَقِمَتِكَ

خدايا در اين ماه به خاطر دست زدن به نافرمانيت خوارم مساز و تازيانه هاى عذابت را بر من مزن و از موجبات خشمت

وَزَحْزِحْنى فيهِ مِنْ مُوجِباتِ سَخَطِكَ بِمَنِّكَ وَاَياديكَ يا مُنْتَهى

بدان نعمت بخشى و الطافى كه نسبت به بندگان دارى دورم بدار اى آخرين حد

رَغْبَةِ الرّاغِبينَ

اشتياق مشتاقان

روز هفتم:

اَللّهُمَّ اَعِنّى فيهِ عَلى صِيامِهِ وَقِيامِهِ

خدايا ياريم كن در اين ماه بر روزه و شب زنده داريش

وَجَنِّبْنى فيهِ مِنْ هَفَواتِهِ وَ اثامِهِ وَارْزُقْنى فيهِ ذِكْرَكَ بِدَوامِهِ

و دورم بدار در آن از لغزشها و گناهانش و روزيم كن در آن ذكر خود را بطور دوام و يكسره

بِتَوْفيقِكَ يا هادِىَ الْمُضِلّينَ

به توفيق خود اى راهنماى گمراهان

دعاي روز هشتم:

اَللّهُمَّ ارْزُقْنى فيهِ رَحْمَةَ

خدايا روزيم گردان در اين ماه مهرورزى نسبت به

الاْيْتامِ وَاِطْعامَ اْلطَّعامِ وَاِفْشآءَ السَّلامِ وَصُحْبَةَ الْكِرامِ بِطَوْلِكَ يا

يتيمان و خوراندن طعام و به آشكار كردن سلام و هم نشينى با كريمان به فضل و كرمت اى

مَلْجَاَ الاْمِلينَ

 پناه آرزومندان

روز نهم:

 اَللّهُمَّ اجْعَلْ لى فيهِ نَصيباً مِنْ رَحْمَتِكَ

خدايا قرار ده برايم در اين روز بهره اى از رحمت

الْواسِعَةِ وَاهْدِنى فيهِ لِبَراهينِكَ السّاطِعَةِ وَخُذْ بِناصِيَتى اِلى

وسيعت و راهنمائيم كن در اين ماه بسوى دليلهاى درخشانت و مرا بسوى موجبات

مَرْضاتِكَ الْجامِعَةِ بِمَحَبَّتِكَ يا اَمَلَ الْمُشْتاقينَ

خوشنودى همه جانبه ات سوق ده به حق محبتت اى آرزوى مشتاقان

روز دهم:

 اَللّهُمَّ اجْعَلْنى فيهِ مِنَ الْمُتَوَكِّلينَ عَلَيْكَ وَاجْعَلْنى فيهِ مِنَ الْفاَّئِزينَ لَدَيْكَ

خدايا قرارم ده در اين ماه از توكل كنندگان بر خودت و بگردانم در آن از سعادتمندان درگاهت

وَاجْعَلْنى فيهِ مِنَ الْمُقَرَّبينَ اِلَيْكَ بِاِحْسانِكَ يا غايَةَ الطّالِبينَ روز

و قرارم ده در آن از مقربان پيشگاهت به حق احسانت اى هدف نهائى جويندگان


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت توسط الهام| |

 

 

۱۱شهریور 

ســــالروز تاسیــــس گـــــروه

 آرامش دیوانه ها

مبــــــــــــــــــــــــــــــــارک

 

 

 

سوگند را ساختیم که سو گند یاد کنیم که عاشق بمانیم


با سوگند شروع میکنیم با امید ادامه میدهیم و


آرزو داریم با وصال ختم شود



سوگند میخوریم به زیبایی عشق پاک که دل از هم نگیریم


که لحظه ای از یاد یکدیگر غافل نشویم


که برای هم باشیم و به یاد هم


که دوست داشتن را از یاد نبرده


و با آمدن هر سپیده و شروع هر روز


به یاد یکدیگر چشم به جهان بگشاییم
  


  و در آخر سوگند به عشق 
که در غم و شادی با هم باشیم وشریک هم

 

و حالاااااااااااااااااااااا

جشن تولد یک سالگی گروه

 

من و تو در به یاد آوردن آزادیم

حالا تو هی اشک های رفته را شمارش کن ،

 زخم های کهنه را ،

 زانوهای غم بغل گرفته را

و تنهایی بی انتهای شبانه را!

 اما بگذار من به همان یک لبخند ساده اکتفا کنم.

 

 

 

این گل خوشگل هم تقدیم به اعضای ماه گروه

                   

 

 

بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید

 

 

وقتی سرت رو رو شونه های کسی میگذاری که دوسش

 داری بزرگترین آرامش دنیا رو تو خودت احساس میکنی

 و وقتی کسی که دوستش داری سرش رو روی

 شونه هات میذاره احساس می کنی

قوی ترین موجود جهانی

 

 

 صفای ما پا برهنه ها می دونی چیه؟

اینه که هیچ ریگی به کفشمون نیست.

 

شنیدستم که هر کوکب جهانیست

جدا گانه زمین و اسمانیست

زمین در  جو   این  افلاک   مینا

چو خشخاشی بود بر روی دریا

تو خود بنگر کزین خشخاش چندی؟

سزد تا بر غرور خود بخندی.

 

 

 

آنگاه که تقدیر نیست و از تدبیر نیز کاری ساخته

 نیست خواستن اگر با تمام وجود با بسیج همه

 اندامها و نیروهای روح و با قدرتی

که در صمیمیت است تجلی کند 

اگر هم هستیمان را یک خواستن کنیم

یک خواستن مطلق شویم

 و اگر با هجوم و حمله های صادقانه

وسرشار از امید و یقین و ایمان بخواهیم

پاسخ خویش راخواهیم گرفت

 

 

سهراب گفتی:چشمها را باید شست...شستم ولی !!!



گفتی: جور دیگر باید دید...دیدم ولی !!!

گفتی زیر باران باید رفت...رفتم ولی !!!



او نه چشمهای خیس و شسته ام را..نه نگاه دیگرم را...

هیچ کدام را ندید!!!

فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت:

" دیوانه باران ندیده !!!"

 

دیوانه ای وارد بازار شد و با ادا و اصول گفت:
"ماه پر فایده تر از خورشید است."
شخصی از او پرسید:" به چه دلیل؟"
دیوانه جواب داد
:

"زیرا در طی شب به نور بیشتر احتیاج داریم. تا در طی روز."

 

حالا دیگه نوبته کیکه

 

نترسید کیک زیاده به همه میرسه

این کیک چقده شبیه عکس مهدیسه

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت توسط الهام| |

نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من

ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من

نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من

ستاره ها نهفته
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من

نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت توسط الهام| |

 

و دلهاي ما كي با ظهور تو آرام مي گيرد...

 

 

نیمه شعبان که تجلای اوست

  ماه گل و گاه تولای اوست

                 گل محمل از چهره ی زیبای اوست                

باغ گل افشان به قدمهای اوست

 

 

 

 

در کلاس اول به ما یاد دادند که...

آن مرد در باران آمد

حالا می فهمیم که

تا آن مرد نیاید

باران نمی بارد

 

 

 

ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد

بر پشت ستم کسی تیر خواهد زد

سوگند به هر چهارده آیه نور

سوگند به زخم های سرشار غرور

آخر شب سرد ما سحر می گردد

مهدی به میان شیعه برمی گردد

یا امام زمان انتظار هم از نیامدنت بی تاب شد …

 

 

 

 

هنوزم انتظارو انتظار است

هنوزم دل به “ســیــنـــه” بی قرار است

 

    هنوزم خواب میبینم به شبه

همان مردی که بر اسبی سوار است

 

    همان مردی که جمعه آید روزی …

و این پایان خوب انتظار است

 

 

 

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

خلیل آتشین سخن تبر به دوش بت شکن

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

برای ما که دلشکسته ایم و خسته ایم نه

ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی

تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام …

دوباره صبح ٫ ظهر ٫ نه ! غروب شد نیامد

 


به امید روزی که همه ی آدم ها مهربونن ، دیگه کسی جواب سلام ها رو بدون لبخند نمیده!

 

 

 

ای فرزند ماههای تابان!

عمری است که به انتظار تو در ساحل

حسرت نشسته ایم.

قلبهای تشنه ی ما به اشتیاق ظهور تو

می تپد و کبوتران دعا ،قنوت دستهایمان

را به دریای خدا می برند.

کی می شود که موج صدای گرم تو

بر خیزد و زلال قطرههای ناب تو

 سیرابمان کند؟

 

 

 

 

 

 

بر چهره پر ز نور مهدی صلوات

 بر جان و دل صبور مهدی صلوات

تا امر فرج شود مهیا بفرست

بهر فرج و ظهور مهدی صلوات 

 

 

 

 

 

منو درگیر خودت کن تا جهانم زیرو رو شه

تا سکوت هرشب من با هجومت روبرو شه

بي هوا بدون مقصد سمت طوفان تو مي رم

منو درگير خودت کن تا که آرامش بگيرم

با خيال تو هنوزم مثل هر روز و هميشه

هر شب حافظه ي من پر تصوير تو مي شه

با من غريبگي نکن با من که درگير توام

چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام

با من غريبگي نکن با من که درگير توام

چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام من مات تصوير توام

تو همين جايي هميشه با تو شب شکل يه روياست

آخرين نقطه ي دنيا تو جهان من همين جاست

تو همين جايي و هر روز من به تنهاييم دچارم

منو نزدیک خودم کن تا تو رو يادم بيارم

با خيال تو هنوزم مثل هر روز و هميشه

هر شب حافظه ي من پر تصوير تو مي شه

با من غريبگي نکن با من که درگير توام

چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام

با من غريبگي نکن با من که درگير توام

چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام من مات تصوير توام

 

 

 

 

 

مهدی جان !

اگر ما را به خیمه گاهت راهی نیست ، حرفی نیست ...  ، تنها پیراهنت را که  با عطر وجودت در آمیخته است .  بر صورتمان افکنند ،  باشد تا بیناییمان را به دست آوریم ، و به مسرت درآییم ، و در امن و امانت پناه گیریم.

     

 

 

بينوايم نواي من مهدي است

دردمندم دواي من مهدي است

من غريبم در اين زمان ولي

مونس و آشناي من مهدي است

گرچه از داغ هجر مي سوزم

راضيم جون شفاي من مهدي است

گه به يادش ز خواب بر خيزم

نيمه ي شب دعاي من مهدي است

من نخواهم بهشت بي مهدي

جنت با صفاي من مهدي است

در  دم مرگ با ولايت او

آخرين حرف ناي من مهدي است

چون قيامت ز خاك برخيزم

اندر آنجا نداي من مهدي است

آن كه در روز حشر مي بخشد

از عنايت خطاي من مهدي است

 

دلم از پونه ها سیر است آقا

تمام باغ دلگیر است آقا

کسی فانوس گل ها را شکسته است

نمی آیی مگر؟

دیر است آقا...

اللهم عجل لولیک الفرج

 

 

 

و دلهاي ما كي با ظهور تو آرام مي گيرد...

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت توسط الهام| |

 

 

 

نگرانم نشو که دیگر نمی شوی
یاد می گیرم بزرگ شوم
و یک صندلی سکوت بگذارم کنار شومینه  و فلسفه بخوانم
منطق شوم !یا منقطع ...فرقی می کند؟
هر شب
یک لیوان روزمره گی  ولرم می خورم و بالا می اورم روی زندگی !
نگرانم نشو ..
یاد میگیرم شبها بخوابم !
یاد میگیرم اتاقم را با کسی شریک نشوم .... و دلم را..
یاد میگیرم هر چه هست شعور شود ...نه شعر
یاد میگیرم از پر زدنت ، پر پر نزنم..
و گم شوم زیر خروار ها نفرت ،تا یادم برود که یادت رفته...
ماندن در این دنیا رو بدون تو یاد میگیرم
نگرانم نشو
که نمی شوی ....

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت توسط الهام| |

 

 

تازگی ها... کم حرف می زنی... حرف های معمولی میزنی

تازگی ها نمیخندی... از ته دل... لبخند میزنی مودبانه...!

تازگی ها آدم!! شدی... قدیم تر ها عاشق!! بودی...

دوباره قدیمی شو همیشگی من !!!

 

 

  

 

تازگی ها رنگ و بوی دیگری میدهی...
رنگ بوی انسان های امروزی را...
مثل انها شده ای.... آدم....

قدیم ترها عاشق بودی و دیوانه...

قدیمی شو مثل قدیم ترها....

 

 

 

 

 

میدونی دوست داشتن حس غریبیه

میشه تو یکیو دوست داشته باشی و اون دوستت نداشته باشه

میشه یکی تو رو دوستت داشته باشه و تو دوستش نداشته باشی

ممکنه خیلی هم بخوای که دوستش داشته باشی

خیلی هم سعی کنی تا بتونی که دوستش داشته باشی

اما نتونی!

میشه هم هر دوتاتون همو دوست داشته باشین

اما بدونین که بهم نمی رسین

این خیلی سخته

بدترین دلتنگی واسه خاطر کسیه که کنارشی و میدونی هیچوقت بهش نمی رسی

می فهمی منظورمو؟

یه وقتایی هم هست که اصلا نمی دونی که یه نفرو دوست داری یا نداری؟

به زبون میگی دوستش ندارم

اما موقع عمل دلت نمیاد حتی یه ذره ناراحت بشه

این وضعیت خاکستری ندونستن هم خیلی بده

وقتی که یکیو دوست داری

هزار تا بهانه میخوای واسه دوست داشتنت

پیش خودت هی فکر می کنی چرا دوستش دارم؟

وقتی که میخوای بگی دوستت دارم لای هزار تا کاغذ و زرورق می پیچیش

نمی دونی باید چجوری بهش بگی دوستش داری

برای یه دوستت دارم ساده دنبال هزار تا دلیل می گردی

منتظر یه روز بخصوص میشی

مثل عید، مثل روز تولد، مثل ولنتاین

اما هر روز صبح میشه از خواب بیدار شد

و بدون هیچ بهانه ای

به یه آدمی خیلی خیلی ساده گفت: دوستت دارم!....

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت توسط الهام| |

جان می دهم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازیانه او خم نمیکنم
افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم
زاری براین سراچه ماتم نمی کنم
با تازیانه های گرانبار جانگداز
پندارد آنکه روح مرا رام کرده است
جان سختیم نگر که فریبم نداده است
این بندگی که زندگیش نام کرده است
بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی
جز زهر غم نریخت شرابی به جام من
گر به من تنگنای ملال آور حیات
 آسوده یک نفس زده باشم حرام من
تا دل به زندگی نسپارم به صد فریب
 می پوشم از کرشمه هستی نگاه را
هر صبح و شام چهره نهان میکنم به اشک
تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را
ای سرنوشت از تو کجا می توان گریخت
من راه آشیان خود از یاد برده ام
یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده ام
ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا
زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز
شادم از این شکنجه خدا را مکن دریغ
روح مرا در آتش بیداد خود بسوز
ای سرنوشت هستی من در نبرد تست
بر من ببخش زندگی جاودانه را
منشین که دست مرگ ز بندم رها کند
محکم بزن به شانه من تازیانه را

نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت توسط الهام| |

 

 

سوگند را ساختیم که سو گند یاد کنیم که عاشق بمانیم
با سوگند شروع میکنیم با امید ادامه میدهیم و
آرزو داریم با وصال ختم شود

سوگند می خوریم به زیبایی عشق پاک که دل از هم نگیریم
که لحظه ای از یاد یکدیگر غافل نشویم
که برای هم باشیم و به یاد هم
که دوست داشتن را از یاد نبرده
و با آمدن هر سپیده و شروع هر روز
به یاد یکدیگر چشم به جهان بگشاییم  

و در آخر سوگند به عشق که در غم و شادی با هم باشیم وشریک هم

 

 

 

 

که اینجا هوا بارانی ست ولی باران نمی بارد

 

 

حال بگو من چه كنم با اين همه گل خشكيده اي كه زيبايي خود را نثار فراغ تو در

 

گلدان ترك خوردهء روحم كرده اند و واژه هاي نونهالي كه در نبود تو ،

 

طناب دار به گردن آويخته اند تا در هيچ لغت نامه اي مورد استقبال واقع نشوند .

 

و اميدي كه به خاطر نا اميدي ، تنهايي را در كنج خلوت قلبم ترجيح داده و آرزوهاي

 

خود را در چهره ي رؤيايي شبانه مي نماياند تا كسي به وجودش پي نبرد .

 

حال بگو چه كنم با چشمان سِحرآميزي كه در قاب آينه ، هنر نمايي مي كنند و فقط

 

تصويرمتحركي از خنده ها و شاديها را نشان مي دهند و زندگي زيبايي كه چون آب در جريان است .

 

حال تو بگو ؛ من چه كنم با اين فاصله ها ؟؟

 

خیلی وقت هاست که دلم پر می کشد برای نوشتن

برای تو ، برای خودم ، برای خودمان ...

 

که چه ساده از صدای غریبانه ی فاصله ها می گذریم ، که چه نزدیکیم و چه دور می کنیم

خودمان را از خودمان .

 

که چه ساده می شکنیم بی آنکه بدانیم دیگر بغض هایمان اشک نمی شود.

 

که اینجا هوا بارانی است ولی باران نمی بارد.

 

هر جا گل یاد بودی می روید از روز های خوب ... نقطه می گذاری .

 

سر خط آغاز می کنی...

 

خیلی وقت است فراموش کرده ای حس غریبی بود ، میانمان که دوستش داشتی...

 

امروز یخ زده اند دست های مهربانت .

 

بهار را با حضور سبزت به کدامین سر زمین برده ای که زمستانش سهم کوچک دل من شد؟

 

دیگر اصلا دلم نمی خواهد باشم .

 

می خواهم همه را دور بریزم ... هر آنچه از تو تهی است ... هر آنچه با تو تهی است ...

 

نه ! شاید هم دلم تنگ شده باز هم برای تو و بیشتر برای خودم یا بهتر بگویم برای خودمان .

 

برای تک تک واژه هایی که هستی شان وام دار توست

 

وامدار همان نگاه مهربان ...

 

وامدار همان سکوت آبي ...

 

وامدار همان صدای ............

 

هر کس نداند تو خوب می دانی که چه می گویم ...

 

که چقدر تنهايم .

 

و من هنوز نمی دانم که تو از چه سخن ميگفتي میان لحظه ها...

 

که نگاهت هنوز پشت پلك هايم است

 

که هنوز قلمم بوی تو را می دهد

 

گر قصه ی عشقت میان سطر هایم بوی انتظار می دهد ؟؟!

 

که اینچنین کلمات می خواهند بنویسند از تو برای تو ...

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت توسط الهام| |
    

                     هدیه جون        

                  تولدت مبارک

 

**دهم تیر** 

 

 

چو گلها سراپا ، نشاط و شوری

 تولّدت مبارک ، تولّدت مبارک

بهار امیدی ، همه سروری

تولدت مبارک ، تولدت مبارک

 دور از هر بلایِ خزانی بمانی 

با شور و نشاطِ جوانی بمانی

     گل  باشی  که در جمعِ یاران نشینی    

 در عالم به جز روی شادی نبینی

 

 

 

میخواهم برایت بهترین دوستی باشم که تا کنون داشته ای

میخواهم که گوش جان به سخنانت بسپارم؛

حتی اگر در مشکلات خود غرق شده باشم،

آن گونه که هیچ کس تا کنون نکرده.

می خواهم تا هر زمان که مرا طلبیدی در کنارت باشم،

نه اکنون،بلکه هر زمان که که خودت می خواهی،

می خواهم رفیق شفیقت باشم،می خواهم تو را به اوج برسانم

خواه توانش را داشته باشم،خواه از انجام آن ناتوان باشم.

می خواهم به گونه ای با تو رفتار کنم که گویی اولین روز میلاد توست

نه آن روز خاص،که تمام روزهای سال

به حرف هایت گوش خواهم داد.

نصیحتت میکنم.

هم بازی ات می شوم.

گاهی اوقات می گذارم که برنده شوی.

در آن زمان که آهنگ نبرد کنی،

و در کشاکش مبارزه با زندگی

برایت دعا میکنم.

می خواهم برایت بهترین دوستی باشم

که تا کنون داشته ای.

امروز،فردا و فردا های دیگر

تا آخرین لحظه حیاتم

می پرسی چرا؟!

زیرا تو نیز برایم بهترین دوستی هستی که تا کنون داشته ام!

 

           

 

 

 

                     

 

روزی آسمان چشم به این جهان گشود

ما نیز هم

روزی خورشید،روز را احساس کرد

ما نیز هم

روزی شمردن را آموختیم

امروز هم می آموزیم

------------------------------------

یاد آن روز ها بخیر که تمام دنیا

در"۱۰" تای ما خلاصه می شد

و امروز... 

آن روزها ستارگان را می شمردیم

به ۱۰ که رسیدیم باز از سر.

------------------------------------

از آن روز،بسیار روزها گذشته

و ما ۱۰ ها و ۱۰ ها آموخته ایم

کاش امروز هم هنگام شمردن ستارگان

مثل کودکی هایمان

قلبمان آسمان ستارگان باشد

 

 

 

 

 

 

Happy BirthDay to You
Happy BirthDay to You
Happy BirthDay to You
Happy BirthDay to You

مبارک مبارک ، تولدت مبارک
مبارک مبارک ، تولدت مبارک
مبارک مبارک ، تولدت مبارک
مبارک مبارک ، تولدت مبارک

مبارک مبارک ، تولدت مبارک
مبارک مبارک ، تولدت مبارک
مبارک مبارک ، تولدت مبارک
  مبارک مبارک ، تولدت مبارک
  

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت توسط الهام| |

   

        ((دوم تیر)) 

          مرجان جون

و پاییز جون

                         تولدتون مبارک

 

 

 

 

  تولدتون مبارک

 

 

آره امشب شب شادی و شور
شب عشق شب جشن و سرور
امشب آسمون پر از ستارست
ماه خوشگل من غرق نوره
امشب همه جمعند توی خونه
پره رو دامنت گلای پونه
عطر تن تو عطر بهار
چقدر دوست دارم خدا میدونه
حالا نوبت فوت کردن شمعاس
میدرخشی تو جمع مث الماس
همه بگن مبارک ایشالله
تولد تو جشن همه گلهاس
تولدت مبارک گل پونه
گل عزیز من یکی یدونه
همه ترانه هام پیشکش چشمات
دلم میخواد فقط از تو بخونه

 

 

قسم به تمام ستاره ها

که تا زنده ام به اعتبار خورشید دوستت خواهم داشت

و به عزت غروب سوگند می خورم

که تا شمع وجودم می سوزد تو را از یاد نبرم

و اما داستان

داستان زندگی من داستان بی پایان غصه است

که از زیر سایه درخت بید آغاز شد

و تا سقوط شبنم از روی گل سرخ ادامه دارد

و اما تو و تو ای فرشته ی تنهاو کوچک

تو از کوچکترین در ذهنم آمدی

و امروز با شگوه ترین آفریدگار ذهن منی!

و امروز که تولد توست می ترسم به تو تبریکی بگویم که شایسته ی تو نباشد

با این چنان تبریک!

 

Hap-, hap-
Happy birthday
Birthday, birthday
Happy birthday

Hap-, hap-
Happy birthday
Birthday, birthday
Happy birthday

Laughing lips, cheerful heart
Happy (smiling) as a flower,
Come, blow the candles,
Hundred years you will live


Hap-, hap-
Happy birthday
Birthday, birthday
Happy birthday


Hap-, hap-
Happy birthday
Birthday, birthday
Happy birthday

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت توسط الهام| |

 مهدیس عزیز  

             تولدت مبارک

 

 

هر روز روز تولد توست اگر واقعا تصمیم بگیری آن روز را به نفع  خودت تغییر دهی !

تاریخ تولد فقط یک وسیله است که فراموش نکنی آمدنت را !

هر روز...روز تولد توست...روز من...روز ما

اگر بر این باور باشی که با آغاز طلوعی دوباره این تویی که روز را

برای خویشتن خویش شروع میکنی آن روز روز توست.

روزی که تو گرداننده آن باشی روز تو خواهد بود.

هر روز...روز توست...روز من...روز ما

پس ما ميگیم

مهدیس عزیز

روزت مبارک. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز...
روز میلاد...
روز تو!
روزی که تو آغاز شدی!
تولدت مبارک

 

 

 

 

Happy BirthDay to You
Happy BirthDay to You
Happy BirthDay to You
Happy BirthDay to You

مبارک مبارک ، تولدت مبارک
مبارک مبارک ، تولدت مبارک
مبارک مبارک ، تولدت مبارک
مبارک مبارک ، تولدت مبارک

مبارک مبارک ، تولدت مبارک
مبارک مبارک ، تولدت مبارک
مبارک مبارک ، تولدت مبارک
  
مبارک مبارک ، تولدت مبارک  

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت توسط الهام| |
 

انسیه جون                      

                        تولدت مبارک

 

روز تولد تو

 بي شک زيبا ترين روز

 براي تمامي کساني خواهد بود که تو رادوست دارند

 بدان که اين روز براي من هم بسيار زيباست

  تولدت مبارک

             

     

    

تولدت مبارک

بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک
میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک
تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا
و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما
تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز
از اسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا
یه کیک خیلی خوش طعم ،با چند تا شمع روشن
یکی به نیت تو یکی از طرف من
الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم
به خاطر و جودت به افتخار بودن
تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی
با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی
ببین تو اسمونا پر از نور و پرندس
تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس
تا تو هستی و چشمات بهونه س واسه خوندن
همین شعر و ترانه تو دنیای ما زندس
واسه تولد تو باید دنیا رو اورد
ستاره رو سرت ریخت تو رو تا اسمون برد
اینا یه یادگاری توی خاطره هاته
ولی به شوق امروز می شه کلی قسم خورد
تولدت عزیزم پراز ستاره بارون
پر از باد کنک و شوق ،پر از اینه و شمعدون
الهی که همیشه واسه تبریک امروز
بیان یه عالم عاشق ،بیاد هزار تا مهمون

 
 

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت توسط الهام| |
     مهدی جون

                        تولدت مبارک

چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز...
روز میلاد...
روز تو!
روزی که تو آغاز شدی!
تولدت مبارک

           

آرزويم اين است:

  

* نتراود اشك در چشمان تو هرگز مگر از شوق زياد*

  

* نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز*

 

 *و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي*

 

*عاشق آنكه تو را مي خواهد*

 

 *و به لبخند تو از خويش رها مي گردد*

  

* و تو را دوست بدارد*

 

 *به همان اندازه كه دلت مي خواهد*

 

ميلاد زيبايت شروع تمام مهربانيهاست

 

 

  * تولدت مبارك *

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت توسط الهام| |

 

رحمان جون                  

                                               تولدت مبارک 

  

هر روز روز تولد توست اگر واقعا تصمیم بگیری آن روز را به نفع  خودت تغییر دهی !

تاریخ تولد فقط یک وسیله است که فراموش نکنی آمدنت را !

هر روز...روز تولد توست...روز من...روز ما

اگر بر این باور باشی که با آغاز طلوعی دوبارهاین تویی که روز را

برای خویشتن  خویش شروع میکنی  آن روز روز توست.

روزی که تو گرداننده آن باشی  روز تو خواهد بود.

هر روز...روز توست...روز من...روز ما

پس من ميگم

داداش رحمان

روزت مبارک.

 

Happy BirthDay to You
Happy BirthDay to You
Happy BirthDay to You
Happy BirthDay to You

مبارک مبارک ، تولدت مبارک
مبارک مبارک ، تولدت مبارک
مبارک مبارک ، تولدت مبارک
مبارک مبارک ، تولدت مبارک

مبارک مبارک ، تولدت مبارک
مبارک مبارک ، تولدت مبارک
مبارک مبارک ، تولدت مبارک
مبارک مبارک ، تولدت مبارک
 
 

 

تولدت مبارک تولدت مبارک
بادا بادا بادا تولدت مبارک
شادا شادا شادا تولدت مبارک
بادا بادا بادا تولدت مبارک
شادا شادا شادا تولدت مبارک
ای دوست تولدت مبارک
جانا تولدت مبارک
خانم تولدت مبارک
آقا تولدت مبارک
جشنی نباشد زیبا تر از این
شمع از تو روشن
کیک از تو شیرین
جشنی نباشد زیبا تر از این
شمع از تو روشن
کیک از تو شیرین
بادا بادا بادا تولدت مبارک
شادا شادا شادا تولدت مبارک
ای دوست تولدت مبارک
جانا تولدت مبارک
خانم تولدت مبارک
آقا تولدت مبارک

 کیک تولد خاله شیدا و داداش نیما 

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط الهام| |
کار گل زار شود گر تو به گلرار آیی.
نرخ یوسف شکند گر تو به بازار آیی.
عمری از جان بپذیرم شب بیماری .
تا تو شاید به پرستاری این دل بیمار آیی.
یارا چرا دردامو افزونی و لبخندی.
به جانم شعله افکتدی مرا دیوانه کردی.
با یک دو پیمانه تو از غم پرده برچیدی.
در این مستی و شیدایی مرا افسانه کردی.
شیدای شیدایم به دست غم رها کردی.
مرا از من جدا کردی بگو آخر کجایی.
پیدا شدی هر شب تو در خواب و خیال من.
ببین حال خراب من چرا از من جدایی.
اشکی که ریزد زدیده دل.
آهی که خیزد ز سینه من رنگ تمنا ندارد.
گشته خزان باغ من بهارم.
بی تو دگر شعر انتظارم.
چشمی به فردا ندارم.
شیدای شیدایم به دست غم رها کردی.
مرا از من جدا کردی بگو آخر کجایی.
پیدا شدی هرشب تو در خواب و خیال من.
ببین حال خراب من چرا از من جدایی.
بگو آخر کجایی.
همچون نسیم از برم بگذر.
یک لحظه در دیده ام بنگر.
شاید نشانی ز عشق و وفا بینم به چشم تو بار دگر.
اشکی که ریزد ز دیده دل.
آهی که خیزد زسینه من رنگ تمنا ندارد.
گشته خزان باغ من بهارم بی تو دگر شعرانتظارم.
چشمی به فردا ندارم.
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط الهام| |

تندیس غزال از درخت خشکیده

خوشگله ؟؟؟؟ نه ؟؟؟؟

عکس کار خودمه !!!!

شاهکاره !!!نه ؟؟؟؟

کارش جدا هنرمندانه اس

تندیس رو میگم

 

نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت توسط الهام| |

منو درگیر خودت کن تا جهانم زیرو رو شه
تا سکوت هرشب من با هجومت روبرو شه

بي هوا بدون مقصد سمت طوفان تو مي رم
منو درگير خودت کن تا که * آرامش* بگيرم

با خيال تو هنوزم مثل هر روز و هميشه
هر شب حافظه ي من پر تصوير تو مي شه

با من غريبگي نکن با من که درگير توام
چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام

با من قريبگي نکن با من که درگير توام
چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام من مات تصوير توام

تو همين جايي هميشه با تو شب شکل يه روياست
آخرين نقطه ي دنيا تو جهان من همين جاست

تو همين جايي و هر روز من به تنهاييم دچارم
منو نزدیک خودم کن تا تو رو يادم بيارم

با خيال تو هنوزم مثل هر روز و هميشه
هر شب حافظه ي من پر تصوير تو مي شه

با من غريبگي نکن با من که درگير توام
چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام

با من غريبگي نکن با من که درگير توام
چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام من مات تصوير توام

نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت توسط الهام| |

 

 تولد تولد تولدت مبارک

                   آبجی سارا تولدت مبارک    

                                                          

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!


این چند تا آرزو فقط به خاطر تولدت

چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز...
روز میلاد...
روز تو!
روزی که تو آغاز شدی!

بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک
میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک
تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا
و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما
تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز
از اسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا
یه کیک خیلی خوش طعم ،با چند تا شمع روشن
یکی به نیت تو یکی از طرف من
الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم
به خاطر و جودت به افتخار بودن
تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی
با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی
ببین تو اسمونا پر از نور و پرندس
تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس
تا تو هستی و چشمات بهونه س واسه خوندن
همین شعر و ترانه تو دنیای ما زندس
واسه تولد تو باید دنیا رو اورد
ستاره رو سرت ریخت تو رو تا اسمون برد
اینا یه یادگاری توی خاطره هاته
ولی به شوق امروز می شه کلی قسم خورد
تولدت عزیزم پراز ستاره بارون
پر از باد کنک و شوق ،پر از اینه و شمعدون
الهی که همیشه واسه تبریک امروز
بیان یه عالم عاشق ،بیاد هزار تا مهمون

 
 

چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز...
روز میلاد...
روز تو!
روزی که تو آغاز شدی!
تولد مبارک

  

هرسال وقتی(تاریخ تولد)میشه هزاران شهاب به سمت زمین هجوم میاوردن
از خودم می پرسیدم
چه اتفاقی افتاده که آسمونیا میخوان خودشونو به زمین برسونن؟....
و امسال فهمیدم اونا به پیشواز حضور مسافری میان که  زمینو
با گامهای مهربونش نوازش کرد تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه ....

تولدت مبارک

 

 

بهترین آهنگ زندگی من تپش قلب توست

و قشنگ ترین روزم روز شکفتنت.

تولدت مبارک

 

خواستم برایت هدیه بگیرم
گل گفت: که مرا بفرست که مظهر زیباییم
برگ گفت: که مرا بفرست که مظهر ایستادگی ام
بید گفت: که مرا بفرست که مظهر ادبم که همیشه سر به زیر دارم
به فکر فرو رفتم و
سرم را به زیر انداختم به ناگاه قلبم را دیدم
که بهترین چیز در زندگیم هست
به ناگه فریاد زدم
که قلبم را می فرستم چون
او
خود زیباست، مظهرایستادگیست
سربه زیرو با نجابتست
تولدت مبارک

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت توسط الهام| |

سلام

واسه آپ جدیم چن تا سفره هفت سین واستون گذاشتم

به همراه مطالب خواندنی

اگه عکسا دیده نشدن روشون راست کلیک کنید show picture as !!!!!

امیدوارم خوشتون بیاد

بهار،نـيم بهار،ربـع بـهار، بهار را قسمت کردند؛بازارشان سکه شد! دوست عزيز سبز ترين و هميشگي ترين بهار ها را برايت آرزو مندم


مثل ماهي زنده
مثل سبزه زيبا
مثل سمنو شيرين
مثل سنبل خوشبو
مثل سيب خوش رنگ
و مثل سکه با ارزش باشيد
سال نو مبارک 

مثل ماهی زنده مثل سبزه زیبا مثل سمنو شیرین مثل سمبل خوشبو مثل سیب خوشرنگ و مثل سکه با ارزش باشید.
سال نو مبارک

سلامتي
سعادت
سيادت
سرور
سروري
سبزي
سرزندگي
هفت سين سفره زندگيتان باشد.
نوروز ۸۷ مبارک

نزديک عيده، توي خونه تکونيه دلت، مارو بيرون نکني!!!

سايه حق
سلام
عشق
سعادت روح
سلامت تن
سرمستي بهار
سکوت دعا
سرور جاودانه
اين است هفت سين آريايي
نوروز مبارک

با تبريک سال نو
عاقبت زمستان رفت و رو سياهيش براي ما موند
..
...
....
....
امضا
حاجي فيرو

يک شاخه رز سفيد تقديم تو باد
رقصيدن شاخ بيد تقديم تو باد
تنها دل ساده ايست دارايي ما
آن هم شب
عيد تقديم تو باد



 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت توسط الهام| |

 

خاله شیدا

 

                        نیما جون

 

                                               تولدتون مبارک 

 

 

 

هر روز روز تولد توست اگر واقعا تصمیم بگیری آن روز را به نفع  خودت تغییر دهی !

تاریخ تولد فقط یک وسیله است که فراموش نکنی آمدنت را !

هر روز...روز تولد توست...روز من...روز ما

اگر بر این باور باشی که با آغاز طلوعی دوبارهاین تویی که روز را

برای خویشتن  خویش شروع میکنی  آن روز روز توست.

روزی که تو گرداننده آن باشی  روز تو خواهد بود.

هر روز...روز توست...روز من...روز ما

پس من ميگم

خاله شيدا جون

و

نيماي عزيز

 

روزتون مبارک.

 

Happy BirthDay to You
Happy BirthDay to You
Happy BirthDay to You
Happy BirthDay to You

مبارک مبارک ، تولدت مبارک
مبارک مبارک ، تولدت مبارک
مبارک مبارک ، تولدت مبارک
مبارک مبارک ، تولدت مبارک

مبارک مبارک ، تولدت مبارک
مبارک مبارک ، تولدت مبارک
مبارک مبارک ، تولدت مبارک
مبارک مبارک ، تولدت مبارک
 
 

 

تولدت مبارک تولدت مبارک
بادا بادا بادا تولدت مبارک
شادا شادا شادا تولدت مبارک
بادا بادا بادا تولدت مبارک
شادا شادا شادا تولدت مبارک
ای دوست تولدت مبارک
جانا تولدت مبارک
خانم تولدت مبارک
آقا تولدت مبارک
جشنی نباشد زیبا تر از این
شمع از تو روشن
کیک از تو شیرین
جشنی نباشد زیبا تر از این
شمع از تو روشن
کیک از تو شیرین
بادا بادا بادا تولدت مبارک
شادا شادا شادا تولدت مبارک
ای دوست تولدت مبارک
جانا تولدت مبارک
خانم تولدت مبارک
آقا تولدت مبارک

 کیک تولد خاله شیدا و داداش نیما 

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت توسط الهام| |

انتظار

خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...شاید
دست افشان...پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم
می روم بار دگر مستم کند
بی سر و بی پا و بی دستم کند
می روم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم
هر که نشناسد امام خویش را
بر که بسپارد زمان خویش را
با همه لحظه خوش آواییم
در به در کوچه ی تنهاییم
ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه ی تو از همه پر شور تر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ی ما می شدی
مایه ی آسایه ی ما می شدی
هر که به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه ی ما را عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه ی جان من است
نامه ی تو خط اوان من است
ای نگهت خاست گه آفتاب
در من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یارومدد کار ما
کی و کجا وعده ی دیدار ما
دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد
به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم
تویی که نقطه ی عطفی به اوج آیینم
کدام گوشه ی مشعر
کدام گوشه ی منا
به شوق وصل تو در انتظار بنشینم
ای زلیخا دست از دامان یوسف بازکش
تاصبا پیراهنش را سوی کنعان آورد
ببوسم خاک پاک جمکران را
تجلی خانه ی پیغمبران را
خبر آمد خبری در راه است
سر خوش آن دل که ار آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...
شاید

نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت توسط الهام| |

استاد شهریار

سید محمدحسین بهجت تبریزی (۱۲۸۵ - ۲۷ شهریور ۱۳۶۷) متخلص به شهریار (قبل از آن بهجت) شاعر ایرانی بود که شعرهایی به زبان‌های فارسی و ترکی آذربایجانی دارد. از شعرهای معروف او می‌توان به «علی ای همای رحمت» و «آمدی جانم به قربانت» به فارسی و «حیدر بابایه سلام» (به معنی سلام بر حیدر بابا) به ترکی آذربایجانی اشاره کرد. روز وفات این شاعر در ایران روز ملی شعر نام‌گذاری شده‌است. 

زندگی

شهریار به سال ۱۲۸۵ درتبریز متولد شد.دوران طفولیت خود را در روستای مادری قایش قورشاق و روستای پدری خشکناب در بخش قره‌چمن آذربایجان ایران سپری نمود . پدرش حاج میر آقا خشکنابی نام داشت که در تبریز وکیل بود. پس از پایان سیکل اول متوسطه در تبریز در سال ۱۳۰۰ برای ادامهٔ تحصیل از تبریز به تهران رفت و در مدرسهٔ دارالفنون (تا ۱۳۰۳) و پس از آن در رشتهٔ پزشکی ادامهٔ تحصیل داد. حدود شش ماه پیش از گرفتن مدرک دکتری «به علل عشقی و ناراحتی خیال و پیش‌آمدهای دیگر» ترک تحصیل کرد (زاهدی ۱۳۳۷، ص ۵۹). پس از سفری چهارساله به خراسان برای کار در ادارهٔ ثبت اسناد مشهد و نیشابور، شهریار به تهران بازگشت و به سال ۱۳۱۵ در بانک کشاورزی استخدام و پس از مدتی به تبریز منتقل شد. بعدها دانشگاه تبریز وی را يکی از پاسداران شعر و ادب ميهن خواند و عنوان استاد افتخاری دانشکده ادبيات تبريز را نیز به وی اعطا نمود شهریار پس از انقلاب ۱۳۵۷، شعرهایی در مدح نظام جمهوری اسلامی و مسئولین آن، از جمله روح الله خمینی و سید علی خامنه‌ای و نیز اکبر هاشمی رفسنجانی (انتشار پس از مرگ شهریار)سرود.

شهریار در روزهای آخر عمر به دلیل بیماری در بیمارستان مهر تهران بستری شد و پس از مرگ در ۱۳۶۷، بنا به وصیت خود در مقبرةالشعرا در تبریز دفن شد. شهریار دو دختر به نام‌های شهرزاد و مریم و یک پسر به نام هادی داشت

 

مقبره شهریار در مقبره الشعرای تبریز
 
مقبره شهریار در مقبره الشعرای تبریز
 
 
 
شهریار در جوانی
 
شهریار در جوانی
 
عشق و شعر

گفته می‌شود، شهریار سال آخر رشته پزشکی بود که عاشق دختری شد پس از مدتی خواستگاری نیز از سوی دربار برای دختر پیدا می‌شود. گویا خانواده دختر با توجه به وضع مالی محمدحسین تصمیم می‌گیرند که دختر خود را به خواستگار مرفه‌تر بدهند. این شکست عشقی بر شهریار بسیار گران آمد و با این که فقط یک سال به پایان دوره ۷ ساله رشته پزشکی مانده بود ترک تحصیل کرد. غم عشق حتی باعث مریضی و بستری شدن وی در بیمارستان می‌شود. ماجرای بیماری شهریار به گوش دختر می‌رسد و همراه شوهرش به عیادت محمد در بیمارستان می‌رود. شهریار پس از این دیدار در بیمارستان شعری را که دو بیت آن در زیر آمده است، در بستر می‌سراید. این شعر بعد ها با صدای غلامحسین بنان به صورت آواز خوانده شد.

  • آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
  • بی وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا

...

  • نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
  • دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

شهریار بعد از این شکست عشقی که منجر به ترک تحصیل وی می شود به صورت جدی به شعر روی می آورد و منظومه های زیادی را می سراید. وی اولین دفتر شعر خود را در سال ۱۳۰۸ با مقدمه ملک‌الشعرای بهار، سعید نفیسی و پژمان بختیاری منتشر کرد. بسیاری از اشعار او به فارسی و ترکی آذربایجانی، جز آثار ماندگار این زبان‌هاست. منظومه حیدربابایه سلام، سروده شده به سال ۱۳۳۳، از مهم‌ترین آثار ادبی ترکی آذربایجانی شناخته می‌شود.

شعرها و کتاب ها

  • حیدر بابایه سلام، شعر ترکی
  • کلیات محمد حسین شهریار، مجموعه اشعار به زبان فارسی

منبع

  • زاهدی، لطف‌الله، «بیوگرافی استاد شهریار»، ۱۳۳۷، مندرج در دیوان شهریار، جلد اول، چاپ دهم، تهران: انتشارات نگاه و تبریز: انتشارات زرین، صص ۵۱ تا ۶۸.
  • زهری، علی، «به جای مقدمه»، مندرج در دیوان شهریار، جلد اول، چاپ دهم، تهران: انتشارات نگاه و تبریز: انتشارات زرین، صص ۳۷ تا ۴۰.
  • مرتضوی، منوچهر، «مقدمه»، تیر ۱۳۴۷، مندرج در دیوان شهریار، جلد اول، چاپ دهم، تهران: انتشارات نگاه و تبریز: انتشارات زرین، صص ۲۳ تا ۳۲.
  • ویکی‌پدیای انگلیسی

http://fa.wikipedia.org

نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت توسط الهام| |

تو را من چشم در راهم شباهنگام
كه مي گيرند در شاخ  تلاجن * سايه ها رنگ سياهي
وزان دلخستگانت راست اندهي فراهم
تو را من چشم در راهم .

شباهنگام ، در آن دم كه بر جا دره ها چون مرده ماران
خفتگانند

در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پاي سرو كوهي دام
گرم يادآوري يا نه ، من از يادت نمي كاهم
تو را من چشم در راهم

ققنوس

ققنوس ، مرغ خوشخوان ، آوازة جهان
آواره مانده ، از وزش بادهاي سرد
برشاخ خيزران
بنشسته است فرد
برگرد او به هرِ سر شاخي پرندگان .

او ناله هاي گمشده تركيب مي كند
از رشته هاي پارة صدها صداي دور
در ابرهاي مثل خطي تيره روي كوه
ديوار يك بناي خيالي
مي سازد .
از آن زمان كه زردي خورشيد روي موج  

كمرنگ مانده است و به ساحل گرفته اوج
بانگ شغال و مرد دهاتي
كرده ست روشن آتش پنهان خانه را
قرمز به چشم ، شعله خردي
خط مي كشد به زير دو چشم درشت شب
وندر نقاط دور
خلقند در عبور .

او آن نواي نادره ، پنهان چنان كه هست
از آن مكان كه جاي گزيده ست ، مي پرد
در بين چيزها كه گره خورده مي شود
با روشني و تيرگي اين شب دراز
مي گذرد .
يك شعله را به پيش
مي نگرد .

جايي كه نه گياه در آنجاست ، نه دمي
تركيده آفتاب سمج روي سنگهاش
نه اين زمين و زندگي اش چيز دلكش است حس مي كند كه آرزوي مرغها چو او
تيره ست همچو دود ، اگر چند اميدشان
چون خرمني ز آتش
در چشم مي نمايد و صبح سفيدشان .
حس مي كند كه زندگي او چنان
مرغان ديگر ار به سر آيد
در خواب و خورد
رنجي بود كز آن نتوانند نام برد .

آن مرغ نغز خوان
در آن مكان ز آتش تجليل يافته
اكنون ، به يك جهنم تبديل يافته
بسته ست دمبدم نظر و مي دهد تكان
چشمان تيزبين .
وز روي تپه
ناگاه چون به جاي پر و بال مي زند
بانگي برآرد از ته دل سوزناك و تلخ
كه معنيش نداند هر مرغ رهگذر
آنگه زرنجهاي درونيش مست
خود را به روي هيبت آتش مي افكند.
باد شديد مي دمد و سوخته ست مرغ ؟

خاكستر تنش را اندوخته ست مرغ !
پس جوجه هاش از دل خاكسترش به در .

نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت توسط الهام| |

جیگرای زنده

جیگرای زنده

 

 

نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت توسط الهام| |

 تقدیر و تشکر از دوستان

نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت توسط الهام| |


نه....
این قرارمون نبود
تو بی خبر بری
من خسته شم که تو..
بی همسفر بری
نه...
این قرارمون نبود
من رنگِ شب بشم
تو سر سپرده شی
من جون به لب بشم.....

باور نمی کنم
این تو خودِ تویی
این تو که از خودش
بی خود شده تویی..

باور نمی کنم
عشق ِ منی هنوز
گاهی به قلبِ من ...
سر می زنی هنوز

وقتی زندونی تو هوس
مثل پروازی تو قفس
این رسم ِ همراهی نشد
ای همنفس...............

وقتی قلبت از من جداس
سرگردونه بی هم صداس
انگار دستت با دست من
نا آشناس..................

باور نمی کنم
این تو خودِ تویی
این تو که از خودش
بی خود شده تویی..

باور نمی کنم
عشق ِ منی هنوز
گاهی به قلبِ من ...
سر می زنی هنوز

..


باور نمی کنم
عشق ِ منی هنوز
گاهی به قلبِ من ...
سر می زنی هنوز

از اول هم من و تو ما نبودیم
من و تو مال یک دنیا نبودیم
از اول هم تومون سر درگمی بود
می گفتیم با همیم اما نبودیم

تمومش کن بیا از هم جدا شیم
بیا اینقدر تکراری نباشیم
تمومش کن تا همینجا توی لحظه
از این تنهایی با هم رها شیم

تمومش کن ته این جاده بسته
تهش ماییم که قلبامون شکسته
بگو اینجا کجای قصه ماست
نگاه کن اول راهیم و خسته
نترس از این که حرفام دلنشین نیست
تموم سهم ما از عشق این نیست
ما عشق اول هم بودیم اما
همیشه عشق اول بهترین نیست

تمومش کن بیا از هم جدا شیم
بیا اینقدر تکراری نباشیم
تمومش کن تا همینجا توی لحظه
از این تنهایی با هم رها شیم

تمومش کن ته این جاده بسته
تهش ماییم که قلبامون شکسته
بگو اینجا کجای قصه ماست
نگاه کن اول راهیم و خسته

تمومش کن بیا از هم جدا شیم
بیا اینقدر تکراری نباشیم
تمومش کن تا همینجا توی لحظه
از این تنهایی با هم رها شیم


شوق سفر نداشتی ,
قصد گذر نداشتی ,
من با تو زنده بودم , اما خبر نداشتی ,
اما خبر نداشتی ...

رفتی و توی قلبم یادتو جا گذاشتی ,
روی تموم حرفات , یک دفعه پا گذاشتی ,
یک دفعه پا گذاشتی ....

بی تو کدوم ستاره پا به شبم بذاره ؟
ابر کدوم آسمون رو تشنگیم بباره ؟
بی تو چی مونده با من ,
جز یه صدای خسته ,
جز یه نگاه خاموش ,
جز یه دل شکسته, جز یه دل شکسته......

بال و پرم بودی خبر نداشتی ,
تاج سرم بودی خبر نداشتی ,
سایه به سایه هر طرف که بودم ,
همسفرم بودی خبر نداشتی .....

پر زدی و ندیدی بال سفر نداشتم ,
گفتی رها شو اما, من دیگه پر نداشتم ,
کوه غم رو رو شونه ِهام دیدی و بر نداشتی ,
من با تو زنده بودم ,
اما خبر نداشتی , اما خبر نداشتی ......

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت توسط الهام| |

الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرش
بیای ببینی که همه حلقه زدن دور و ورش
الهی که روز وصال طوفان شه از سمت شمال
هیچی از اون روز نمونه بجز گلای پر پرش
قسم میخوردی با منی قسم میخوردی به خدا
خدا الهی بزنه تو کمرت تو کمرش
من اهل نفرین نبودم چه برسه که تو باشی
بیاد الهی خبرت ، بیاد الهی خبرش
عمرت الهی کم نشه اما پر از غصه باشه
زجرهایی که به من دادی بکشی تا آخرش
الهی که یه روز خوش از تو گلوت پایین نره
رسوای عالمت کنن اون چشای در به درش
قسم میخوردی با منی قسم میخوردی به خدا
خدا الهی بزنه تو کمرت تو کمرش
من اهل نفرین نبودم چه برسه که تو باشی
بیاد الهی خبرت ، بیاد الهی خبرش
میخام بدونم قده من عاشقته ؟ دوستت داره ؟
اینکه رها کردی منو می ارزه به دردسرش ؟
هرچی بدی کردی به من الهی اون با تو کنه
ببینی دیگری به جات رفته شده هم سفرش
الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرش
بیای ببینی که همه حلقه زدن دور و ورش

نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت توسط الهام| |

عشق یعنی سکوت لبهایم

عشق یعنی مرگ بیان شاعر

عشق یعنی جستجوی چشمان نوجوانی

عشق یعنی همین یک ، دو قدم تا سکوت

عشق یعنی مفهوم همین ژاله سبز

عشق یعنی قلم برداری

دست را آزاد کنی

و چشمها را بسته

رنگها را در اختیار روحت بگذاری

تا با معنا لمس کند

شاید آسمانی سبز ساخت

خورشیدی آبی

و صخره هایی نرم تر از رویاها

من اگر من باشد

تبسم خدا یعنی عشق

من اگر خود باشم

خشم ابلیس یعنی عشق

من اگر من باشم و برای من عاشق شوم

عشق یعنی همین

عشق یعنی صحبت چلچله ها را سخت ندانی

با گلبرگ شبو دوستانه صحبتی شبانه کنی

عشق یعنی قطرات باران را ببوسی

عشق یعنی زیبا ببینی

که اگر بیننده باشی

نعش هفت سال پوسیده ، یعنی تجسم زیبایی

عشق یعنی همین که هست را ببینی

در همین که هست

همین ، که هست ....

خورشید را ببوسی تا لبهایت زلال شود

شبنم را در آغوش بکشی تا قلبت شعور پیدا کند

ذهنت را با نسیم صبح از غبار فهم ، نا فهم زمانه پاک کنی

عشق یعنی باور کنی

شاید امسال بهار تا زمستان باقی بماند

که اگر خود باشی

عشق یعنی بی انتهایی

وقتی که افق تیر رس چشم تو باشد

*******************************

بهار هرچه  دل انگیز و  با  صفا  باشد
سکوت فصل خزان  باب  طبع  ما باشد

به چشم سوختگان برگ نودمیده ی  بید
بلای   خاطره انگیز   عشق ها   باشد

هزارغصه به دل داشت غنچه تا وا شد
کجاست انکه به این قصه  اشنا  باشد

هنوز جام مرا  جای  باده ی غم  هست
فدای  دست تو ساقی   بریز  تا   باشد

هزار  نقش  عجب دارد  این  مصیبتگاه
چو پرده رفت کناری. چه ماجرا باشد ؟

زبان بریده نشستیم و  هر چه را دیدیم
نگفته ایم   چرا  بوده   یا   چرا  باشد  ؟

نشان  مهر.  ز   ابناء   ادمی  کم   جوی
همین  لطیفه ی  سیمرغ  و  کیمیا  باشد

بلا کشی  و   ستم بینی     و   گرفتاری
نصیب  اهل   صفا  بوده   و  روا باشد...!

نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت توسط الهام| |

در طول روز می شود هر طور که بخواهی سرت را گرم کنی. می توانی بخوابی. می توانی به هیچ چیز فکر نکنی. آدم ِ روز بودن کار سختی نیست. حداقل می توانی ادای بقیه را در بیاوری. لبخند بزنی، ولی به شیوه خودت.
شب که می شود سر گیجه می گیرم. همه ترسها به سراغم می آید. خودم هم تشویقشان می کنم. مدام این آهنگ لعنتی* ریپیت می شود تا غصه بر سرم هوار شود. زنگی زنگ می شوم.
خانه با همه عشقی که درونش می لغزد بر سرم سنگینی می کند. ترس از دست دادن. کم بودن. نبودن. برای او هم کم بودم. می ترسم که نکند کم بودن در خونم باشد.
می ترسم بروم. بمانم. می ترسم پیر شوم و هیچ اتفاقی نیفتد.میترسم دوستم نداشته باشد. می ترسم یکهو یک بلایی سرم بیاید و کاری از دست کسی ساخته نباشد! یا مثلا موهایم بریزد ! می بینی؟ پاک خل شده م.
می ترسم همه آدمها شارلاتان از آب در بیایند! آن قدر به خودم اعتماد ندارم که بتوانم بدون وجود کس دیگری در کنارم، عین آدم زندگی کنم. کسی که قوی باشد، مثل من اینهمه نترسد .
 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت توسط الهام| |

زورکی نخند عزیزم ، میدونم اومدی بازی
نمیخوام این آخرین ، بازی زندگیم ببازیم
خودتو راحت کن و ، فکر کن که جبران گذشته اس
از منم میگزره اما به دلت چاره نسازی
اومدی بشکنی بشکن ، از من ساده چی مونده قبل تو هر کی بوده
تموم تار و پود سوزونده
تو هم از یکی دیگه سوختی میخوای تلافی باشه
بیا این تو و دلو .... باقی احساسی که مونده
دل ما اونقده پاره س ، موندنش مرگ دوباره س
آسمون سینه ما ، خیلی وقته بی ستاره س
همینی که باقی مونده ، واسه دلخوشی تو بشکن
تیکه تیکه هامو بردن ، آخرینشم تـــو بکن
نمیخوام بگزره عمری ، خسته شی واسه فریبم
یقتو نمیگیره هیچکس ، آخه من اینجا غریبم
بزنو برو عزیـزم ، مثل هر کس که زد و بـرد
طفلی این دل که همیــشه ، به گناه دیگرون مــــــــرد
نفرتت رو از غریبه ، سر یک غریب خراب کن
خنده کوتاهمم رو ، بیا گریه کن عذاب کن
مهمم نیست که چه جرمی، یا گناهی این سزاشه
باقی دلم یه مشت خاک، همینم میخوام نباشه........

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت توسط الهام| |

سلام

میخواستم بگم چه خوب بود به جای کپی برداری از حرفای ملت چند کلمه هم از خودمون میگفتیم ...

کاش خالق بودیم تا مبلغ ...

 تا کی کپی ...تا کی تقلب ... تا کی تقلید ... ؟؟؟!!!

حس میکنم یه چیزی رو ازم دزدیدن ...!! احساس این که خودم باشم ...تا کی میخوایم حرفای دیگرون رو تکرار کنیم ؟؟! رها شو از این تکرار مکررات .... الان داری به خودت میگی این چه دیوونه ایه ...

 درست حدس زدی به من میگن هادی دیوونه .... من دیوونم ازون دیوونه های زنجیری ....!!!

دستام یخ زده ... پاهام دارن زق زق میزنن .. کی میخواد زمستون تموم بشه خوب ... چشام دارن سیاهی میرن ...لبام خشک شدن ... نفسم بالا نمیاد ... دیگه طاقت ندارم ... به اینجام رسیده ...دلم میخواد داد بزنم ... ای خداااااااااااااا

بیخیال .... آخه چرا آدما به هم اعتماد ندارن ؟؟ هااااااا

یه وقت میزنه به سرم که ول کن این زندگی تکراری مسخره رو سر بزن به بیابون یه گوشه خلوت سرتو بزار زمین دیگه نه آدما رو میبینی نه اونا تورو.... آزااااااااااااااااد.....

چی میشد ... چی میشد اگه من آره من ....

دیگه مخم نمیکشه ... بیخیال دیوونه......

خدا یا همه رو به راه راست هدایت کن

دیگه هیچی

همین قدر هم نوشتم شاهکار کردم .....

باییییییییییییییییییییی دیوونه هااااااااااااااااااااا  

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

از تنگنای محبس تاریکی وز منجلاب تیره این دنیا …
بانگ پر از نیاز مرا بشنو آه ای خدای قادر بی همتا.

خداوندا فقط تو آگاهی و تو می دانی که دست از غیر تو شسته ام.
به ملکوت آسمانت نظر دوخته ام. برای بیان رازهای درونم گوشی شنواتر از تو نیافتم.
و دوستی مهربانتر از تو پیدا نکردم.
دوست دارم شانه به شانه هم راه برویم.
بر تپه های تنهایی بنشینیم و من بگویم و تو بشنوی.
آرام برایت نجوا کنم و تو با دست بادت موهایم را نوازش کنی و با قطرات بارانت برایم گریه کنی و با رنگین کمان هفت رنگت دلم را شاد سازی.

خدایا در پهنه دنیایی که برایمان ساختی از انسانیت رنگی و اثری نمانده است چه انسانها که اکنون از گرسنگی و فقر کودکان خویش را به خواب وا می دارند.
چه بسیار انسانهایی که در دام عفریت فقر گرفتار آمده اند و صبر از کف داده اند و عفت و عزت خویش را در هر بازاری به فروش گذاشته اند. چه بسیار انسانهایی که همچون زالو از شیشه عمر دیگران سیراب می شوند و پا بر گرده بندگانی می گذارند که خود قانون بردگی شان را پاره کرده اند.
خدایا، خدایا.... بارها شده است که دلم برایت تنگ شده، بارها دلم برای نگاهت، صدایت و نوازشهایت تنگ شده. دلم برای این همه ظلمی که در لحظه لحظه زمان ها شاهد و ناظر آن هستی می سوزد. دوست داشتی بندگانت در نهایت مهربانی و صلح با هم زندگی کنند و دم به دم شیطان درون خویش ندهند.
اما انگار خدایا این آرزو برایت هر روز دست نیافتنی تر می شود.

خدایا مباد امیدت به متحول شدن ما به احسن حالات ناامید گردد و برای خوب شدن مان دعا نکنی. من نیز با تو ای خدای مهربانم دعا می کنم برای عاقبت به خیر شدن نسل انسانها. نسلی که همچون ققنوس از خاکستر ظلم ها و عداوت ها سر بر می آورد تا فقط و فقط صلح را دریابد و دوستی و شادی و مهر را.

دعایم را بپذیر و آن را به اجابت برسان ... همانا تو قادر و توانایی ...

الهی آمین ...
 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت توسط الهام| |

خانه ام آتش گرفتست
آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرش ها را
تارشان با پود
من به هر سو مي دوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم تلخ
و خروش گريه ام ناشاد
از درون خسته سوزان
مي کنم فرياد ، اي فرياد
خانه ام آتش گرفتست
آتشي بي رحم
همچنان مي سوزد اين آتش
نقش هايي را که من
بستم به خون دل
بر سر و چشم درو ديوار
در شب رسواي بي ساحل
واي بر من
واي بر من
سوزد و سوزد غنچه هايي را که پروردم
بدشواري در دهان گود گلدان ها
روز هاي سخت بيماري
از فراز بامهاشان شاد
دشمنانم موزيانه خنده هاي فتحشان بر لب
بر من آتش بجان ناظر
در پناه اين مشبک شب
من بهر سو مي دوم گريان
از اين بيداد مي کنم فرياد ، اي فرياد
واي بر من همچنان مي سوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
وانچه دارد منظر و ايوان
من بدستان پر از تاول
اين طرف را مي کنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله برخيزد ، بگردش دود
تا سحرگاهان که ميداند
که بود من شود نابود
خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا : « مشت خاکستر »
واي آيا هيچ سر بر مي کنند از خواب
مهربان همسايگانم ازپي امداد
سوزدم اين آتش بيداد گر بنياد
مي کنم فرياد ، اي فريــــــــــــــاد ، فريــــــــــــــــــــاد

نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت توسط الهام| |

The whispers in the morning
Of lovers sleeping tight
Are rolling like thunder now
As I look in your eyes
I hold on to your body
And feel each move you make
Your voice is warm and tender
A love that I could not forsake

[first chorus]
'Cause I am your lady
And you are my man
Whenever you reach for me
I'll do all that I can

Lost is how I'm feeling lying in your arms
When the world outside's too
Much to take
That all ends when I'm with you

Even though there may be times
It seems I'm far away
Never wonder where I am
'Cause I am always by your side

'Cause I am your lady
And you are my man
Whenever you reach for me
I'll do all that I can

[second chorus]
We're heading for something
Somewhere I've never been
Sometimes I am frightened
But I'm ready to learn
Of the power of love

The sound of your heart beating
Made it clear
Suddenly the feeling that I can't go on
Is light years away

'Cause I am your lady
And you are my man
Whenever you reach for me
I'll do all that I can

We're heading for something
Somewhere I've never been
Sometimes I am frightened
But I'm ready to learn
Of the power of love

نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت توسط الهام| |

تو مگه قسم نخوردی دلمو تنها نذاری
روبروم نشستی امّا ، از غریبه کم نداری
روبروی من نشستی توی چشم تو ستاره
از صدای تو شنیدم که دلت دوستم نداره
دل تو تو آسمونا من به دنبال ِ دل تو
تو به دنبال ستاره ، من به یاد قسم تو
تو مگه قسم نخوردی دلمو تنها نذاری
هرگز از روز جدایی ، سخنی به لب نیاری
حالا روبروم نشستی ، حرف تو فقط جدایی
تو قسم نخورده بودی که یه دنیا بی وفایی
تو قسم نخوره بودی روزی عشق تو می میره
نور یک ستاره یکشب ، جای مهتاب ُ می گیره
جای مهتاب ُ می گیره ، جای مهتاب ُ می گیره
تو مگه قسم نخوردی دلمو تنها نذاری
روبروم نشستی امّا ، از غریبه کم نداری
روبروی من نشستی توی چشم تو ستاره
از صدای تو شنیدم که دلت دوستم نداره
که دلت دوستم نداره ، که دلت دوستم نداره
که دلت دوستم نداره

نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت توسط الهام| |

چراغ روی تو را شمع گشت پروانه  
مرا ز حال تو با حال خویش پروا نه  

خرد که قید مجانین عشق می‌فرمود  
به بوی سنبل زلف تو گشت دیوانه    

به بوی زلف تو گر جان به باد رفت چه شد    
هزار جان گرامی فدای جانانه  

من رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوش    
نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه  

چه نقشه‌ها که برانگیختیم و سود نداشت
فسون ما بر او گشته است افسانه  

بر آتش رخ زیبای او به جای سپند  
به غیر خال سیاهش که دید به دانه  

به مژده جان به صبا داد شمع در نفسی  
ز شمع روی تواش چون رسید پروانه  

مرا به دور لب دوست هست پیمانی    
که بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه  

حدیث مدرسه و خانقه مگوی که باز    
فتاد در سر حافظ هوای میخانه  

نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت توسط الهام| |

مو احوالم خرابه گر تو جویی  
جگر بندم کبابه گر تو جویی  

ته که رفتی و یار نو گرفتی    
قیامت هم حسابه گر تو جویی

زخور این چهره‌ات افروته‌تر بی    
تیر عشقت بجانم روته‌تر بی  

مرا اختر بود خال سیاهت    
ز مو یارا که اختر سوته‌تر بی  

مرا دیوانه و شیدا ته دیری    
مرا سرگشته و رسوا ته دیری

نمیدونم دلم دارد کجا جای    
همیدونم که دردی جا ته دیری  

زدست عشق هر شو حالم این بی    
سریرم خشت و بالینم زمین بی

خوشم این بی که موته دوست دیرم    
هر آن ته دوست داره حالش این بی  

عزیزون از غم و درد جدایی    
به چشمونم نمانده روشنایی

گرفتارم بدام غربت و درد    
نه یار و همدمی نه آشنایی  

ته که خورشید اوج دلربایی  
چنین بیرحم و سنگین دل چرایی
 
به اول آنهمه مهر و محبت    
به آخر راه و رسم بی وفایی


بابا طاهــــــــــــــــــــــــــــــــــــر

نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت توسط الهام| |

طبعم از لعل تو آموخت در افشانیها  
ای رخت چشمه‌ی خورشید درخشانیها  

سرو من صبح بهار است به طرف چمن آی    
تا نسیمت بنوازد به گل افشانیها
 
گر بدین جلوه به دریاچه اشگم تابی    
چشم خورشید شود خیره ز رخشانیها  

دیده در ساق چو گلبرگ تو لغزد که ندید    
مخمل اینگونه به کاشانه‌ی کاشانیها
 
دارم از زلف تو اسباب پریشانی جمع    
ای سر زلف تو مجموع پریشانیها
 
رام دیوانه شدن آمده درشان پری    
تو به جز رم نشناسی ز پریشانیها  

شهریارا به درش خاک‌نشین افلاکند    
وین کواکب همه داغند به پیشانیها  



شهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــریار

نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت توسط الهام| |
 

وقتی شاعر، بر کتاب جهان، تبصره‌اش را نوشت
به تاج شاهی پشت کرد و
چنگ در گریبان دیوانه زد

 و دیوانه ی شهر از همه مهربان‌تر است
می‌زند زیر آواز
مست‌تر ترانه‌ای برای تو
برای تو، که در پایان اندوه، گام‌هایت را داده‌ای به این من دیوانه
همین دیوانه که تو را
                        
 چو آتشی
                                   
 انداخته
                                             در دامان شهر

 با من برقص
دیوانه!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت توسط الهام| |

 

ماه من غصه چرا؟

ماه من غصه چرا
اسمان را بنگر که هنوز بعد صد ها شب و روز
مثل ان روز نخست
گرم و ابی و پر از مهر به ما می خندد
یا زمینی را که دلش از سردی شب ها ی خزان
نه شکست و نگرفت
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
و در اغاز بهار دشتی از یاس سپید
زیر پاها مان ریخت
تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست
ماه من غصه چرا
تو مرا داری و من
هر شب و روز
ارزویم خوشبختی توست
ماه من دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کار ان هایی نیست که خدا را دارند
ماه من غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود که خدا هست خدا هست
او همانی است که در تارترین لحظه شب راه نورانی امید نشانم می داد
او همانی است که هر لحظه دلش می خوا هد همه زندگی ام غرق شادی باشد

ماه من
غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوش بختی
بودن اندوه است
این همه غصه و غم این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه همه میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین
ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در ان باز کسی می خواند
که خدا هست خدا هست
وچرا غصه چرا

 

الهه بهاری

مدیر( آرامش دیوانه ها)

نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت توسط الهام| |

می توان تنها شد...........

می توان زار گریست.................

می توان دوست نداشت و دل عاشق آدم ها را ، زیر پا له کرد ............

می توان چشمی را به هیاهوی جهان خیره گذاشت ..................

می توان صد بار علت غصه دل را فهمید..........!

می توان ..............!

می توان بد  شد و بد دید و بد اندیشه نمود............

آخرش هم تنها ، می توان تنها رفت ..............

با جهانی همه اندوه و غم و بد بختی ............

یادگاری؟! همه جا تلخی و سردی و غرور ........

فاتحه ؟! خوب شد رفت ! عجب آدم بد خلقی بود ..........؟!

ولی ای کودک زیبای دلم ... آن ور سکه تماشا دارد................

شهری از مردم آبی سرشار،آسمانش و زمین ، عین آن شهر ، ولی......

من و تو با همه آدمهایش، غرق احساس غروریم به عشق.............!

دل هر آدم عاشق که شکست ، قلب ما می شکند...................

همه جا لبخند است و زمین ، مفتخر است به تن سبزی که ضرب گام من و تو بر دلش می پیچد!

من و تو خوشبختیم ، چون خدا را داریم...........،

ما غم چلچله را ، وقت بوسیدن دستان بهار..............

مثل یک شعر قشنگ از دلش می خوانیم..............

ما پر لب پر هر فنچک بی مادر را ، با دل روشن خورشید ، به هم می بندیم ....!

ما به باران گفتیم : که کمی آهسته ! غنچه پاک دعا در خواب است......!

او قرار است که روزی ،روی اندیشه و ایمان ، بین احساس شکوفایی و* آرامش عشق *....

تا دم پنجره سبز خدا ، سبز شود ..............

شهر ما آباد است ..........!

و نگاهش شب و روز به تولد باز است .............

و دلش می خواهد ، همه شب زده ها .......

دم دروازه شهر، دل به دریا بزنند........

تا همه مثل بهار ، شهروندش بشوند.......!

شهر ما آباد است........!

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت توسط الهام| |

 

جلسه محاکمه عشق بود و عقل قاضی ، و عشق محکوم .... به دلیل تبعید به

دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه

اعضا با او مخالف بودند قلب شروع کرد به طرفداری از عشق ، آهای چشم مگر تو

نبودی که هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی ، ای گوش مگر تو نبودس که در
آرزوی شنیدن صدایش بودی وشما پاها که همیشه رفتن به سویش بودید حالا چرا

اینچنین با او مخالفید ؟همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک

کردند ، تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت: دیدی قلب همه از عشق بی

زارند ، ولی متحیرم با وجودی که عشق بیشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او

حمایت میکنی !؟ قلب نالید و گفت: من با وجود عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه

گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکند و فقط با عشق میتوانم

...........................................................................................................

کاشکی دست نوازشگر باد
بر سر سنبله ها بلبل ها
بر سر دخترکی مانده در این شهر شلوغ
بر سر خواهش یک مادر پیر
                                                                    روزی برسد
کاشکی عقربه ی تلخ زمان
                                                                  بوسیدن ما را به تصویر کشد
کاشکی فاصله ها قافله ها
پشت در پشت خیال
از پس هم برسند
                                                              تا شاید
                                                                  نقاشی من پدیدار شود
کاشکی دو قدم مانده به گل
دست بر آب زنی
خواهش قلب مرا تازه کنی
من در این روز پی یک رویایم
پی یک عکس از خورشید خموش
کاش این صفحه ی نقاشی من
روزی به دست تو رسد
تا شاید باور کنی این صفحه برای تو بودست آری

................................................................................................................................

لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام ، مستم

باز میلرزد، دلم، دستم

باز گوئی در جهان دیگری هستم

های! نخراشی بغفلت گونه ام را تیغ

های، نپرسی صفای رلفزم را دست

و آبرویم را نریزی، دل

ای نخورده مست

لحظه دیدار نزدیک است

...........................................................................................................................

زندگی زمزمه ی دخترکی ساده و پاک،
بر سر چشمه ی آبی است زلال
حاصل زحمت یک زارع پیر،
پشت گاوآهن ِ سخت
بهر ِ آوردن نانی است حلال
و صدای نفس مرد صبوری در برف،
که برای من و تو،
راه را باز نگه می دارد
زندگی زورق سبزی است، در رود ِ پرآب
که به آرامی ِ جانبخش ِ نسیم،
آب را همچو زمان، نرم می پیماید
زندگی جاده ی انباشته از گلبرگ است
که نشاط آور و جان پرور و پر ولوله است
کوله بارت بردار
سبدت را تو ز گلبرگ شقایق پر کن
تا توانی تو در آن عشق و وفاداری ریز
قله ها چشم به راه تو و یاران تواند
هرکجا افتادی،
زود برخیز و تلاش از سر گیر
تو بدان این را خوب، که در این راه دراز،
می توان گریان بود، یا سراسر لبخند
می توان زار فتاد،
یا که گوی از دل سیاره ربود
می توان درد فزود، یا غمی درمان کرد
تو در ان دفتر پر برگ و قطور
می توانی قلمی بر گیری
نقش ِ خورشید کشی،
یا که یک شمع ضعیف و بی نور
شمع را نیز اگر، آنچنان نقش کنی
که دهد نور به تاریکی ِ دل
باز، صد بار غنیمت دارش

 

                              هدیه بهاری

نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت توسط الهام| |

 سیب سرخی را به من بخشید و رفت
عاقبت بر عشق من خندید و رفت
اشک در چشمان سردم حلقه زد
بی مروت گریه ام را دید و رفت
چشم از من کند و دل از من برید
حال بیمار مرا فهمید و رفت
با غم هجرش مدارا می کنم
گرچه بر زخمم نمک پاشید و رفت

.................................

سردی نگاهو بشکن فاصله سزای ما نیست
تو بمون واسه همیشه این جدایی حق ما نیست
بودن تو آرزومه حتی واسه یه لحظه
میمیرم بی تو
خوندن من یه بهانس یه سرود عاشقانس
من برات ترانه میگم تا بدونی که باهاتم
تو خود دلیل بودنم بی تو شب سحر نمیشه
میمیرم بی تو
من عشقت رو به همه دنیا نمیدم
حتی یادت رو به کوه و دریا نمی دم
با تو میمونم واسه همیشه
اگه دنیا بخواد من وتو تنهابمونیم
واست میمیرم جواب دنیا رو میدم
با تو میمونم واسه همیشه

.............................................

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
تو یه رویای کوتاهی دعای هر سحرگاهی
شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه می خواهی
                       
من آن خاموش خاموشم که با شادی نمی جوشم
ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم
تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی
نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی  
                         
مرا دیوانه می خواهی ز خود بیگانه می خواهی
مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه می خواهی
شدم بیگانه با هستی ز خود بی خود تر از مستی
نگاهم کن نگاهم کن شدم آنچه می خواستی
                         
بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نمای خلق مرا تو درست عبرت کن
بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر
نمی ترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر

....................................................

 

هدیه بهاری

نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت توسط الهام| |

 

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد ، ﮐس به داغ دل باغ، دل نداد

ای وای ، های های عزا در گلو شکست

آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

((بادا)) مباد گشت و ((مبادا)) به باد رفت

((آیا))ز یاد رفت و ((چرا در گلو شکست))

فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خدا حافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست

 

الهه بهاری

نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت توسط الهام| |

نه این قرارمون نبود توبی خبر بری


من خسته شم که تو بی همسفر بری


نه این قرارمون نبود من رنگ شب بشم


تو سرسپرده شی من جون به لب بشم


باور نمی کنم این تو خود تویی


این تو که از خودش بیخود شده تویی


باور نمی کنم عشق منی هنوز


گاهی به قلب من سر می زنی هنوز


وقتی زندونی تو هوس مثل پروازی تو قفس


این رسم همراهی نشد ای همنفس


وقتی قلبت از من جداست سرگردون بی هم صداست


انگار دستت با دست من نا آشناست

 

                                  هديه بهاري


نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت توسط الهام| |

ای ملامت کنان بی‌حاصل                  سعی کمتر کنید در باطل  

هستم آشفته بر رخی، که برو             شد پری واله و ملک مایل  

هست وصف جمال و نعت لبش           برتر از فکر سامع و قایل  

   دل دیوانه در سر زلفش                   کی به زنجیرها شود عاقل؟ 

هرکه یک‌بار در همه عمرش                    التفاتی کند، شود مقبل

از خیالش چه شاکرم! کو نیز            نیست از حال عاشقان غافل

ای صبا، ای صبا، غلام توام             گر گذاری کنی بدان منزل
 
حال بیچارگان بادیه را                     برسانی بیار در محمل  

گو: عراقی در آرزوی رخت     جان همی داد و حسرت اندر دل 
 
 

نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت توسط الهام| |

هیچکس اشکی برای ما نریخت ...

هر که با ما بود از ما می گریخت ...

چند روزیست حالم دیدنیست...

حال من از این و آن پرسیدنیست...

گاه بر روی زمین زل می زنم...

گاه بر حافظ تفاعل می زنم...

حافظ دیوانه فالم را گرفت...

یک غزل آمد که حالم را گرفت: ...

ما زیاران چشم یاری داشتیم...

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ...

نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت توسط الهام| |

پس این ها همه اسمش زندگی است
دلتنگی ها دل خموشی ها ثانیه ها دقیقه ها
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد
ما زنده ایم چون بیداریم
ما زنده ایم چون می خوابیم
و رستگار و سعادتمندیم
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی
برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم
خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند
و شقایق ها پیام آوران ایه های سرخ عطر و آتش
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند
و فکر من
واقعا فکر کن که چه هولنک می شد اگر از میان آواها
بانگ خروس رابر می داشتند
و همین طور ریگ ها
و ماه
و منظومه ها
ما نیز باید دوست بداریم ... آری باید
زیرا دوست داشتن خال با روح ماست

میلاد امام هشتم شیعیان بر شما مبارک

 

هدیه بهاری

نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت توسط الهام| |

زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست ؟
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم

 

الهه بهاری

نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت توسط الهام| |

دشتها نام تو را می گویند .
کوهها شعر مرا می خوانند .
کوه باید شد و ماند،
رود باید شد و رفت،
دشت باید شد و خواند .
در من این جلوه اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه پرهیز - که چه ؟
در من این شعله عصیان نیاز،
در تو دمسردی پاییز - که چه ؟
حرف را باید زد !
درد را باید گفت !
سخن از مهر من و جور تو نیست .
سخن از
متلاشی شدن دوستی است ،
و عبث بودن پندار سرور آور مهر

 

                    الهه بهاری


نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت توسط الهام| |

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند  
نه هر که آینه سازد سکندری داند  

نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست    
کلاه داری و آیین سروری داند

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن    
که دوست خود روش بنده پروری داند  

غلام همت آن رند عافیت سوزم    
که در گداصفتی کیمیاگری داند  

وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی  
وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند  

( بباختم دل دیوانه و ندانستم  
که آدمی بچه‌ای شیوه پری داند )

 هزار نکته باریکتر ز مو این جاست  
نه هر که سر بتراشد قلندری داند


 مدار نقطه بینش ز خال توست مرا  
که قدر گوهر یک دانه جوهری داند

 به قد و چهره هر آن ﮐس که شاه خوبان شد  
جهان بگیرد اگر دادگستری داند  

 ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه  
که لطف طبع و سخن گفتن دری داند  

نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت توسط الهام| |

ای پری غم نیست گر مثل منت دیوانه ایست  
هر گلی را بلبلی هر شمع را پروانه ایست  

مرغ دل گرد لب و خال می‌گردد بلی
هر کجا مرغیست سرگردان آب و دانه ایست  

جان فدای گوشه‌ی آن چشم مخمورانه باد  
کز قفای هر نگاهش ناز محبوبانه ایست  

باده‌ای کاین هفت خم در خود نیابد ظرف آن
پیش دست ساقی ما در ته پیمانه ایست  

درد و غم یک سر به ما پیما که از محنت کشان  
شیرخوار مرد خالی کردن خمخانه ایست  

خردسالی را گرفتارم که در آداب حسن    
یوسف مصری بر او طفل مکتب خانه ایست  

دل که می‌جوید ره بیرون شد از چشم خراب  
مضطرب دیوانه سرگشته در ویرانه ایست  

داستان محتشم بشنو دم از مجنون مزن  
کاین حدیث تازه است و آن کهن افسانه ایست  

نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت توسط الهام| |

زین نقش‌خانه کی من دیوانه جویمت
صورت طلب نیم که درین خانه جویمت

بیزم به جستجوی تو خاک دل خراب    
گنجی عجب مدان که ز ویرانه جویمت

ای شمع دقت طلبم بین که در سراغ
ز آواز جنبش پر پروانه جویمت    

عقلم فکند از ره و عشقم دلیل گشت    
کز رهنمائی دل دیوانه جویمت  

یک آشنا نشان توام در جهان نداد  
شضد نوبت این زمان که ز بیگانه جویمت  

ای خواب خوش که گمشده‌ای چند هر شبی    
تا صبح از شنیدن افسانه جویمت  

در کوی شوقم ای دریک دانه معبدی است    
کانجا به ذکر سبحه صد دانه جویمت  

جام فراق دادی و رفتی که در خمار    
چون بی‌خودان به نعره‌ی مستانه جویمت

نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت توسط الهام| |

دستم رو میندازم دور گردنش
صندلی ایی که بارها اشکهام بر رویش چکه کرده

به دیوار سلام می کنم
و گاه که بی هوا بهش می خورم
ازش دلجویی می کنم
- ببخشید آقای دیوار ...

و باز صندلی را با خودم می چرخانم و می رقصانم
چپ ... راست ...
چپ ... راست ...

یادمه رقص بلد نبودم !
اما غم مرا هم به رقص وا داشته !
اشک هایم را می خورم
و باز با صندلی می رقصم ...

بلند بلند آواز سر می دهم
من خوشبختم
چون غم دارم ...

صندلی رو به دور خودش و خودم می رقصانم

فریاد می کنم ...

من با غم هایم خوشبختم
با غم هایم می رقصم ...

 

 

الهه بهاری


نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت توسط الهام| |

از دوست داشتن


امشب از آسمان دیده تو
روی شعرم ستاره میبارد
درسکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعردیوانه تب آلودم
شرمگین ازشیار خواهش ها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
آری آغازدوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگرنیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
ازسیاهش چرا حذر کردن
شب پراز قطره های الماس است
آنچه از شب بجای میماند
عطر سکرآورگل یاس است
آه بگذار گم شوم درتو
ﮐس نیابد زمن نشانه من
روح سوزان آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه من
دانی از زندگی چه میخواهم
منت تو باشم,پای تاسرتو
زندگی گرهزاره باره بود
بار دیگر تو بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریاییست
کی توان نهفتنم باشد
تا تو زین سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد

آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت توسط الهام| |

نهان کرد ديوانه در جيب، سنگي   
يکي را بسر کوفت، روزي بمعبر 

 شد از رنج رنجور و از درد نالان   
بپيچيد و گرديد چون مار چنبر  

 دويدند جمعي پي دادخواهي  
دريدند ديوانه را جامه در بر   
 
 کشيدند و بردندشان سوي قاضي  
که اين يک ستمديده بود، آن ستمگر  
 
ز ديوانه و قصه‌ي سر شکستن    
بسي ياوه گفتند هر يک بمحضر 
 
 بگفتا همان سنگ، بر سر زنيدش 
جز اين نيست بدکار را مزد و کيفر 

   بخنديد ديوانه زان ديورائي 
که نفرين برين قاضي و حکم و دفتر  

کسي ميزند لاف بسيار داني    
که دارد سري از سر من تهي‌تر 

 گر اينند با عقل و رايان گيتي  
ز ديوانگانش چه اميد، ديگر  
 
 نشستند و تدبير کردند با هم
که کوبند با سنگ، ديوانه را سر   

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت توسط الهام| |

امروز که من عاشق و دیوانه و مستم  
ﮐس نیست که گیرد بشرابی دو سه دستم  

ای لعبت ساقی بده آن باده‌ی باقی  
تا باده پرستی کنم و خود نپرستم  

با خود چو دمی خش ننشستم بهمه عمر    
برخاستم از بند خود و خوش بنشستم  

گر بیدل و دینم چه بود چاره چو اینم    
ور عاشق و مستم چه توان کرد چو هستم  

می‌برد دلم نرگس مخمورش و می‌گفت    
کای همنفسان عیب مگیرید که مستم

رفتی و مرا برسرآتش بنشاندی    
باز آی که از دست تو برخاک نشستم

چون حلقه‌ی گیسوی تو از هم بگشودم    
از کفر سر زلف تو زنار ببستم    

در چنبر گردون ز دمی چنگ بلاغت
با این همه از چنبر زلف تو نجستم  

تا در عقب پیر خرابات نرفتم    
از درد سر و محنت خواجو بنرستم

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت توسط الهام| |

صورت بت کافری باشد پرستیدن ولی    
بت پرست ار معنی بت بازیابد واصلست  

هر که او را دیده‌ای باشد، شناسد صورتی  
کار صورت سهل باشد، ره به معنی مشکلست  

ما نظر با روی او از راه معنی کرده‌ایم    
آنکه ما را بسته‌ی صورت شناسد غافلست  

چون دلی داری، به دلداری فرو بندش روان    
ور نداری، رو، که ما را این حکایت با دلست  

گر فقیه از عشق منعت می‌کند،مشنو،که او  
سالها تحصیل کرد و هم چنان بی‌حاصلست  

 طالبان عشق را دیوانه می‌گویند خلق  
و آنکه در وی نیست عشقی، من نگویم: عاقلست  

ترک عشق و باده خوردن چون توان کرد؟ ای سبک  
تا گرانی چند گویندم که: مردی فاضلست  

اوحدی، اقبال می‌جویی، رخش را قبله ساز  
هر که او مقبول این درگاه گردد مقبلست  

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت توسط الهام| |

عاشقی را شرط اول ناله وفریاد نیست


تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست


عاشقی مقدورهر عیاش نیست


غم کشیدن صنعت نقاش نیست

 

هدیه بهاری

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت توسط الهام| |

ای پری غم نیست گر مثل منت دیوانه ایست  
هر گلی را بلبلی هر شمع را پروانه ایست  

مرغ دل گرد لب و خال می‌گردد بلی
هر کجا مرغیست سرگردان آب و دانه ایست  

جان فدای گوشه‌ی آن چشم مخمورانه باد  
کز قفای هر نگاهش ناز محبوبانه ایست  

باده‌ای کاین هفت خم در خود نیابد ظرف آن
پیش دست ساقی ما در ته پیمانه ایست  

درد و غم یک سر به ما پیما که از محنت کشان  
شیرخوار مرد خالی کردن خمخانه ایست  

خردسالی را گرفتارم که در آداب حسن    
یوسف مصری بر او طفل مکتب خانه ایست  

دل که می‌جوید ره بیرون شد از چشم خراب  
مضطرب دیوانه سرگشته در ویرانه ایست  

داستان محتشم بشنو دم از مجنون مزن  
کاین حدیث تازه است و آن کهن افسانه ایست  

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت توسط الهام| |

دشتها نام تو را می گویند .
کوهها شعر مرا می خوانند .
کوه باید شد و ماند،
رود باید شد و رفت،
دشت باید شد و خواند .
در من این جلوه اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه پرهیز - که چه ؟
در من این شعله عصیان نیاز،
در تو دمسردی پاییز - که چه ؟
حرف را باید زد !
درد را باید گفت !
سخن از مهر من و جور تو نیست .
سخن از
متلاشی شدن دوستی است ،
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
 

 

                                   الهه بهاری

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت توسط الهام| |

عشق کهن به کوي تو مي‌آردم هنوز                واندر صف سگان تو مي‌داردم هنوز   
 
با آن که برده ترک توام حدت از سرشک         الماس ريزه از مژه مي‌باردم هنوز   
 
زو دست قطع اشگ که دهقان روزگار             درسينه تخم مهر تو مي‌کاردم هنوز   
 
آزرد جانم از تو ز آزارهاي  پيش                    جان سازمش نثار گر آزار دم هنوز   
 
غم که دور از من ديوانه نگردد هرگز              آشنائيست که بيگانه نگردد هرگز  

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت توسط الهام| |

یکی دیوانه ای آتش بر افروخت
در آن هنگامه جان خویش را سوخت
همه خاکسترش را باد می برد
وجودش را جهان از یاد می برد
تو همچون آتشی ای عشق جانسوز
من آن دیوانه مرد آتش افروز
من آن دیوانه آتش پرستم
در این آتش خوشم تا زنده هستم
بزن آتش به عود استخوانم
که بوی عشق برخیزد ز جانم
خوشم با این چنین دیوانگی ها
که می خندم به آن فرزانگی
به غیر از مردن و از یاد رفتن
غباری گشتن و بر باد رفتن
در این عالم سرانجامی نداریم
چه فرجامی ؟ که فرجامی نداریم
لهیبی همچو آه تیره روزان
بساز ای عشق و جانم را بسوزان
بیا آتش بزن خکسترم کن
مسم در بوته هستیی زرم کن

 

                                                              *برکه*

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت توسط الهام| |

ای مهربانتر از من
با من
در دستهای تو
ایا کدام رمز بشارت نهفته بود ؟
کز من دریغ کردی
تنها تویی
مثل پرنده های بهاری در آفتاب
مثل زلال قطره بباران صبحدم
مثل نسیم سرد سحر
مثل سحر آب
آواز مهربانی تو با من
در کوچه باغهای محبت
مثل شکوفه های سپید سیب
ایثار سادگی است
افسوس ایا چه ﮐس تو را
از مهربان شدن با من
مایوس می کند؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت توسط الهام| |

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست  
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست  

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش  
آتش طور کجا موعد دیدار کجاست  

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد    
در خرابات بگویید که هشیار کجاست

آن ﮐس است اهل بشارت که اشارت داند
نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست  

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است    
ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست  

بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش  
کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست

عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو  
دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست  

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی  
عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج  
فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت توسط الهام| |