شباي بيقراري
پيوندهاي شيشه اي
جستجوگر مطالب
مي تونستم با تو باشم
Support Center
حتی رد کفشهایت را که روی قلبم جا مانده است را میشناسم...جای کفشهایت برایم آشناست...هیچ گاه نخواستی برای یک بار هم که شده بدون کفش وارد شوی
تا صدای گامهایت دلم را به لرزه در نیاورد... شاید اگر آن روزها هم
تبلیغِ لطفا با کفش وارد نشویدِ؛ موکت ظریف مصور؛
جا افتاده شده بود...
یک بار به بهانه ی شوخی میگفتم که لطفا با کفش وارد نشو...رد کفشهایت را خوب میشناسم...همیشه شکل آن را به یاد دارم اگر چه باد آن را به هم ریخت...قلب من سیمانی نیست که رد کفشت تا ابد بماند...جنس قلبم از خاک است...
خاکی از آن بر آمده و بر آن باز خواهم گشت...خدا را شاکرم که قلبم سیمانی نبود که جای کفشهایت
روی آن بماند و تا همیشه آزارم دهد... حال میفهمم خاکی بودم به چه معناست... خاکی... مثل خاک...کاش تو هم خاکی بودی
و فقط برای یک بار کفشهایت را در می آوردی
و اجازه میدادی پاهایت با خاک در هم آمیزد...
آن وقت بود که لذت خاکی بودن را تجربه میکردی...خاک همیشه با نسیمی؛ صاف و یکنواخت میشود...
و هیچ نقشی رویش نمیماند...همین طور روی قلبم؛
پس دل نگران من نباش ؛هر روز طلوعی نو و تازه است... میتوان هر روز را با یک حس جدید شروع کرد...
میخواهم فردا با یک حس جدیدتر
به آفتابی که از پنجره ی اتاقم بی اجازه سرک میکشد
سلام کنم... با کلماتی جدید؛و امروز فارغ از هر دلتنگی فقط مینشینم و به این می اندیشم
که چرا فقط برای یک بار بدون کفش نیامدی؟
زمان
مثل سايه مثل رويا
روزاي عاشقونه
نويسندگان
مطالب برتر ارسالي
امكانات
GooGle Search: