تبليغاتX
آرامش دیوانه ها





 

 

وقتی شاعر، بر کتاب جهان، تبصره‌اش را نوشت
به تاج شاهی پشت کرد و
چنگ در گریبان دیوانه زد

 و دیوانه ی شهر از همه مهربان‌تر است
می‌زند زیر آواز
مست‌تر ترانه‌ای برای تو
برای تو، که در پایان اندوه، گام‌هایت را داده‌ای به این من دیوانه
همین دیوانه که تو را
                        
 چو آتشی
                                   
 انداخته
                                             در دامان شهر

 با من برقص
دیوانه!

نوشته شده توسط : آرامش | پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 | | لينک ثابت | موضوع: |

حالا چرا  

 

آمدی جانم به قربانت ولی حالاچرا

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرس سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا

ای شب هجران که یکدم در تو چشم من نخفت

اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند

در شگفتم من نمی پاشد زهم دنیا چرا

درخزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

این سفر راه قیامت می روی تنها چرا 

نوشته شده توسط : مهران | یکشنبه هجدهم آذر 1386 | | لينک ثابت | موضوع: |

 

 

ماه من غصه چرا؟

ماه من غصه چرا
اسمان را بنگر که هنوز بعد صد ها شب و روز
مثل ان روز نخست
گرم و ابی و پر از مهر به ما می خندد
یا زمینی را که دلش از سردی شب ها ی خزان
نه شکست و نگرفت
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
و در اغاز بهار دشتی از یاس سپید
زیر پاها مان ریخت
تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست
ماه من غصه چرا
تو مرا داری و من
هر شب و روز
ارزویم خوشبختی توست
ماه من دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کار ان هایی نیست که خدا را دارند
ماه من غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود که خدا هست خدا هست
او همانی است که در تارترین لحظه شب راه نورانی امید نشانم می داد
او همانی است که هر لحظه دلش می خوا هد همه زندگی ام غرق شادی باشد

ماه من
غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوش بختی
بودن اندوه است
این همه غصه و غم این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه همه میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین
ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در ان باز کسی می خواند
که خدا هست خدا هست
وچرا غصه چرا

 

الهه بهاری

مدیر( آرامش دیوانه ها)

نوشته شده توسط : آرامش | جمعه شانزدهم آذر 1386 | | لينک ثابت | موضوع: |

یه سری عکس خوب  

 

 

نوشته شده توسط : مهران | جمعه شانزدهم آذر 1386 | | لينک ثابت | موضوع: |

 

تا که بودیم نبودیم کسی

                              کشت مارا غم بی همنفسی

تا که رفتیم همه یارشدند

                              خفته ایم و همه بیدار شدند

قدر آیینه بدانیم چو هست

                              نه در آن وقت که اقبال شکست

 

نوشته شده توسط : مهران | جمعه شانزدهم آذر 1386 | | لينک ثابت | موضوع: |

گفتم غم تو دارم .....  

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید

                                         گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

گفتم زمهرورزان رسم وفا بیاموز

                                        گفتا زخوبرویان این کار کمتر آید

گفتم که برخیالت راه نظر ببندم

                                       گفتا که شبروست او از راه دیگرآید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

                                       گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد

                                       گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

                                        گفتا تو بندگی کن کوبنده پرور آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد

                                         گفتا مگوی با کس تا وقت آن در آید

                                      

                       گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآمد

                       گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید            

نوشته شده توسط : مهران | جمعه شانزدهم آذر 1386 | | لينک ثابت | موضوع: |

شهر ما آباد است ...........  

می توان تنها شد...........

می توان زار گریست.................

می توان دوست نداشت و دل عاشق آدم ها را ، زیر پا له کرد ............

می توان چشمی را به هیاهوی جهان خیره گذاشت ..................

می توان صد بار علت غصه دل را فهمید..........!

می توان ..............!

می توان بد  شد و بد دید و بد اندیشه نمود............

آخرش هم تنها ، می توان تنها رفت ..............

با جهانی همه اندوه و غم و بد بختی ............

یادگاری؟! همه جا تلخی و سردی و غرور ........

فاتحه ؟! خوب شد رفت ! عجب آدم بد خلقی بود ..........؟!

ولی ای کودک زیبای دلم ... آن ور سکه تماشا دارد................

شهری از مردم آبی سرشار،آسمانش و زمین ، عین آن شهر ، ولی......

من و تو با همه آدمهایش، غرق احساس غروریم به عشق.............!

دل هر آدم عاشق که شکست ، قلب ما می شکند...................

همه جا لبخند است و زمین ، مفتخر است به تن سبزی که ضرب گام من و تو بر دلش می پیچد!

من و تو خوشبختیم ، چون خدا را داریم...........،

ما غم چلچله را ، وقت بوسیدن دستان بهار..............

مثل یک شعر قشنگ از دلش می خوانیم..............

ما پر لب پر هر فنچک بی مادر را ، با دل روشن خورشید ، به هم می بندیم ....!

ما به باران گفتیم : که کمی آهسته ! غنچه پاک دعا در خواب است......!

او قرار است که روزی ،روی اندیشه و ایمان ، بین احساس شکوفایی و* آرامش عشق *....

تا دم پنجره سبز خدا ، سبز شود ..............

شهر ما آباد است ..........!

و نگاهش شب و روز به تولد باز است .............

و دلش می خواهد ، همه شب زده ها .......

دم دروازه شهر، دل به دریا بزنند........

تا همه مثل بهار ، شهروندش بشوند.......!

شهر ما آباد است........!

نوشته شده توسط : آرامش | دوشنبه دوازدهم آذر 1386 | | لينک ثابت | موضوع: |

 

 

جلسه محاکمه عشق بود و عقل قاضی ، و عشق محکوم .... به دلیل تبعید به

دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه

اعضا با او مخالف بودند قلب شروع کرد به طرفداری از عشق ، آهای چشم مگر تو

نبودی که هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی ، ای گوش مگر تو نبودس که در
آرزوی شنیدن صدایش بودی وشما پاها که همیشه رفتن به سویش بودید حالا چرا

اینچنین با او مخالفید ؟همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک

کردند ، تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت: دیدی قلب همه از عشق بی

زارند ، ولی متحیرم با وجودی که عشق بیشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او

حمایت میکنی !؟ قلب نالید و گفت: من با وجود عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه

گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکند و فقط با عشق میتوانم

...........................................................................................................

کاشکی دست نوازشگر باد
بر سر سنبله ها بلبل ها
بر سر دخترکی مانده در این شهر شلوغ
بر سر خواهش یک مادر پیر
                                                                    روزی برسد
کاشکی عقربه ی تلخ زمان
                                                                  بوسیدن ما را به تصویر کشد
کاشکی فاصله ها قافله ها
پشت در پشت خیال
از پس هم برسند
                                                              تا شاید
                                                                  نقاشی من پدیدار شود
کاشکی دو قدم مانده به گل
دست بر آب زنی
خواهش قلب مرا تازه کنی
من در این روز پی یک رویایم
پی یک عکس از خورشید خموش
کاش این صفحه ی نقاشی من
روزی به دست تو رسد
تا شاید باور کنی این صفحه برای تو بودست آری

................................................................................................................................

لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام ، مستم

باز میلرزد، دلم، دستم

باز گوئی در جهان دیگری هستم

های! نخراشی بغفلت گونه ام را تیغ

های، نپرسی صفای رلفزم را دست

و آبرویم را نریزی، دل

ای نخورده مست

لحظه دیدار نزدیک است

...........................................................................................................................

زندگی زمزمه ی دخترکی ساده و پاک،
بر سر چشمه ی آبی است زلال
حاصل زحمت یک زارع پیر،
پشت گاوآهن ِ سخت
بهر ِ آوردن نانی است حلال
و صدای نفس مرد صبوری در برف،
که برای من و تو،
راه را باز نگه می دارد
زندگی زورق سبزی است، در رود ِ پرآب
که به آرامی ِ جانبخش ِ نسیم،
آب را همچو زمان، نرم می پیماید
زندگی جاده ی انباشته از گلبرگ است
که نشاط آور و جان پرور و پر ولوله است
کوله بارت بردار
سبدت را تو ز گلبرگ شقایق پر کن
تا توانی تو در آن عشق و وفاداری ریز
قله ها چشم به راه تو و یاران تواند
هرکجا افتادی،
زود برخیز و تلاش از سر گیر
تو بدان این را خوب، که در این راه دراز،
می توان گریان بود، یا سراسر لبخند
می توان زار فتاد،
یا که گوی از دل سیاره ربود
می توان درد فزود، یا غمی درمان کرد
تو در ان دفتر پر برگ و قطور
می توانی قلمی بر گیری
نقش ِ خورشید کشی،
یا که یک شمع ضعیف و بی نور
شمع را نیز اگر، آنچنان نقش کنی
که دهد نور به تاریکی ِ دل
باز، صد بار غنیمت دارش

 

                              هدیه بهاری

نوشته شده توسط : آرامش | سه شنبه ششم آذر 1386 | | لينک ثابت | موضوع: |

 

 سیب سرخی را به من بخشید و رفت
عاقبت بر عشق من خندید و رفت
اشک در چشمان سردم حلقه زد
بی مروت گریه ام را دید و رفت
چشم از من کند و دل از من برید
حال بیمار مرا فهمید و رفت
با غم هجرش مدارا می کنم
گرچه بر زخمم نمک پاشید و رفت

.................................

سردی نگاهو بشکن فاصله سزای ما نیست
تو بمون واسه همیشه این جدایی حق ما نیست
بودن تو آرزومه حتی واسه یه لحظه
میمیرم بی تو
خوندن من یه بهانس یه سرود عاشقانس
من برات ترانه میگم تا بدونی که باهاتم
تو خود دلیل بودنم بی تو شب سحر نمیشه
میمیرم بی تو
من عشقت رو به همه دنیا نمیدم
حتی یادت رو به کوه و دریا نمی دم
با تو میمونم واسه همیشه
اگه دنیا بخواد من وتو تنهابمونیم
واست میمیرم جواب دنیا رو میدم
با تو میمونم واسه همیشه

.............................................

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
تو یه رویای کوتاهی دعای هر سحرگاهی
شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه می خواهی
                       
من آن خاموش خاموشم که با شادی نمی جوشم
ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم
تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی
نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی  
                         
مرا دیوانه می خواهی ز خود بیگانه می خواهی
مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه می خواهی
شدم بیگانه با هستی ز خود بی خود تر از مستی
نگاهم کن نگاهم کن شدم آنچه می خواستی
                         
بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نمای خلق مرا تو درست عبرت کن
بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر
نمی ترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر

....................................................

 

هدیه بهاری

نوشته شده توسط : آرامش | یکشنبه چهارم آذر 1386 | | لينک ثابت | موضوع: |

 

 

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد ، ﮐس به داغ دل باغ، دل نداد

ای وای ، های های عزا در گلو شکست

آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

((بادا)) مباد گشت و ((مبادا)) به باد رفت

((آیا))ز یاد رفت و ((چرا در گلو شکست))

فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خدا حافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست

 

الهه بهاری

نوشته شده توسط : آرامش | یکشنبه چهارم آذر 1386 | | لينک ثابت | موضوع: |

 

نه این قرارمون نبود توبی خبر بری


من خسته شم که تو بی همسفر بری


نه این قرارمون نبود من رنگ شب بشم


تو سرسپرده شی من جون به لب بشم


باور نمی کنم این تو خود تویی


این تو که از خودش بیخود شده تویی


باور نمی کنم عشق منی هنوز


گاهی به قلب من سر می زنی هنوز


وقتی زندونی تو هوس مثل پروازی تو قفس


این رسم همراهی نشد ای همنفس


وقتی قلبت از من جداست سرگردون بی هم صداست


انگار دستت با دست من نا آشناست

 

                                  هديه بهاري


نوشته شده توسط : آرامش | شنبه سوم آذر 1386 | | لينک ثابت | موضوع: |

 

ای ملامت کنان بی‌حاصل                  سعی کمتر کنید در باطل  

هستم آشفته بر رخی، که برو             شد پری واله و ملک مایل  

هست وصف جمال و نعت لبش           برتر از فکر سامع و قایل  

   دل دیوانه در سر زلفش                   کی به زنجیرها شود عاقل؟ 

هرکه یک‌بار در همه عمرش                    التفاتی کند، شود مقبل

از خیالش چه شاکرم! کو نیز            نیست از حال عاشقان غافل

ای صبا، ای صبا، غلام توام             گر گذاری کنی بدان منزل
 
حال بیچارگان بادیه را                     برسانی بیار در محمل  

گو: عراقی در آرزوی رخت     جان همی داد و حسرت اندر دل 
 
 

نوشته شده توسط : آرامش | شنبه سوم آذر 1386 | | لينک ثابت | موضوع: |

 

هیچکس اشکی برای ما نریخت ...

هر که با ما بود از ما می گریخت ...

چند روزیست حالم دیدنیست...

حال من از این و آن پرسیدنیست...

گاه بر روی زمین زل می زنم...

گاه بر حافظ تفاعل می زنم...

حافظ دیوانه فالم را گرفت...

یک غزل آمد که حالم را گرفت: ...

ما زیاران چشم یاری داشتیم...

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ...

نوشته شده توسط : آرامش | شنبه سوم آذر 1386 | | لينک ثابت | موضوع: |

 

پس این ها همه اسمش زندگی است
دلتنگی ها دل خموشی ها ثانیه ها دقیقه ها
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد
ما زنده ایم چون بیداریم
ما زنده ایم چون می خوابیم
و رستگار و سعادتمندیم
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی
برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم
خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند
و شقایق ها پیام آوران ایه های سرخ عطر و آتش
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند
و فکر من
واقعا فکر کن که چه هولنک می شد اگر از میان آواها
بانگ خروس رابر می داشتند
و همین طور ریگ ها
و ماه
و منظومه ها
ما نیز باید دوست بداریم ... آری باید
زیرا دوست داشتن خال با روح ماست

میلاد امام هشتم شیعیان بر شما مبارک

 

هدیه بهاری

نوشته شده توسط : آرامش | جمعه دوم آذر 1386 | | لينک ثابت | موضوع: |

 

زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست ؟
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم

 

الهه بهاری

نوشته شده توسط : آرامش | جمعه دوم آذر 1386 | | لينک ثابت | موضوع: |

 

دشتها نام تو را می گویند .
کوهها شعر مرا می خوانند .
کوه باید شد و ماند،
رود باید شد و رفت،
دشت باید شد و خواند .
در من این جلوه اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه پرهیز - که چه ؟
در من این شعله عصیان نیاز،
در تو دمسردی پاییز - که چه ؟
حرف را باید زد !
درد را باید گفت !
سخن از مهر من و جور تو نیست .
سخن از
متلاشی شدن دوستی است ،
و عبث بودن پندار سرور آور مهر

 

                    الهه بهاری


نوشته شده توسط : آرامش | پنجشنبه یکم آذر 1386 | | لينک ثابت | موضوع: |

 

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند  
نه هر که آینه سازد سکندری داند  

نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست    
کلاه داری و آیین سروری داند

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن    
که دوست خود روش بنده پروری داند  

غلام همت آن رند عافیت سوزم    
که در گداصفتی کیمیاگری داند  

وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی  
وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند  

( بباختم دل دیوانه و ندانستم  
که آدمی بچه‌ای شیوه پری داند )

 هزار نکته باریکتر ز مو این جاست  
نه هر که سر بتراشد قلندری داند


 مدار نقطه بینش ز خال توست مرا  
که قدر گوهر یک دانه جوهری داند

 به قد و چهره هر آن ﮐس که شاه خوبان شد  
جهان بگیرد اگر دادگستری داند  

 ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه  
که لطف طبع و سخن گفتن دری داند  

نوشته شده توسط : آرامش | پنجشنبه یکم آذر 1386 | | لينک ثابت | موضوع: |

 

ای پری غم نیست گر مثل منت دیوانه ایست  
هر گلی را بلبلی هر شمع را پروانه ایست  

مرغ دل گرد لب و خال می‌گردد بلی
هر کجا مرغیست سرگردان آب و دانه ایست  

جان فدای گوشه‌ی آن چشم مخمورانه باد  
کز قفای هر نگاهش ناز محبوبانه ایست  

باده‌ای کاین هفت خم در خود نیابد ظرف آن
پیش دست ساقی ما در ته پیمانه ایست  

درد و غم یک سر به ما پیما که از محنت کشان  
شیرخوار مرد خالی کردن خمخانه ایست  

خردسالی را گرفتارم که در آداب حسن    
یوسف مصری بر او طفل مکتب خانه ایست  

دل که می‌جوید ره بیرون شد از چشم خراب  
مضطرب دیوانه سرگشته در ویرانه ایست  

داستان محتشم بشنو دم از مجنون مزن  
کاین حدیث تازه است و آن کهن افسانه ایست  

نوشته شده توسط : آرامش | پنجشنبه یکم آذر 1386 | | لينک ثابت | موضوع: |

 

زین نقش‌خانه کی من دیوانه جویمت
صورت طلب نیم که درین خانه جویمت

بیزم به جستجوی تو خاک دل خراب    
گنجی عجب مدان که ز ویرانه جویمت

ای شمع دقت طلبم بین که در سراغ
ز آواز جنبش پر پروانه جویمت    

عقلم فکند از ره و عشقم دلیل گشت    
کز رهنمائی دل دیوانه جویمت  

یک آشنا نشان توام در جهان نداد  
شضد نوبت این زمان که ز بیگانه جویمت  

ای خواب خوش که گمشده‌ای چند هر شبی    
تا صبح از شنیدن افسانه جویمت  

در کوی شوقم ای دریک دانه معبدی است    
کانجا به ذکر سبحه صد دانه جویمت  

جام فراق دادی و رفتی که در خمار    
چون بی‌خودان به نعره‌ی مستانه جویمت

نوشته شده توسط : آرامش | پنجشنبه یکم آذر 1386 | | لينک ثابت | موضوع: |

 

دستم رو میندازم دور گردنش
صندلی ایی که بارها اشکهام بر رویش چکه کرده

به دیوار سلام می کنم
و گاه که بی هوا بهش می خورم
ازش دلجویی می کنم
- ببخشید آقای دیوار ...

و باز صندلی را با خودم می چرخانم و می رقصانم
چپ ... راست ...
چپ ... راست ...

یادمه رقص بلد نبودم !
اما غم مرا هم به رقص وا داشته !
اشک هایم را می خورم
و باز با صندلی می رقصم ...

بلند بلند آواز سر می دهم
من خوشبختم
چون غم دارم ...

صندلی رو به دور خودش و خودم می رقصانم

فریاد می کنم ...

من با غم هایم خوشبختم
با غم هایم می رقصم ...

 

 

الهه بهاری


نوشته شده توسط : آرامش | پنجشنبه یکم آذر 1386 | | لينک ثابت | موضوع: |

 

از دوست داشتن


امشب از آسمان دیده تو
روی شعرم ستاره میبارد
درسکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعردیوانه تب آلودم
شرمگین ازشیار خواهش ها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
آری آغازدوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگرنیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
ازسیاهش چرا حذر کردن
شب پراز قطره های الماس است
آنچه از شب بجای میماند
عطر سکرآورگل یاس است
آه بگذار گم شوم درتو
ﮐس نیابد زمن نشانه من
روح سوزان آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه من
دانی از زندگی چه میخواهم
منت تو باشم,پای تاسرتو
زندگی گرهزاره باره بود
بار دیگر تو بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریاییست
کی توان نهفتنم باشد
تا تو زین سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد

آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

نوشته شده توسط : آرامش | پنجشنبه یکم آذر 1386 | | لينک ثابت | موضوع: |






JavaScript Codes