تبليغاتX
آرامش دیوانه ها





پروین اعتصامی ...............  

نهان کرد ديوانه در جيب، سنگي   
يکي را بسر کوفت، روزي بمعبر 

 شد از رنج رنجور و از درد نالان   
بپيچيد و گرديد چون مار چنبر  

 دويدند جمعي پي دادخواهي  
دريدند ديوانه را جامه در بر   
 
 کشيدند و بردندشان سوي قاضي  
که اين يک ستمديده بود، آن ستمگر  
 
ز ديوانه و قصه‌ي سر شکستن    
بسي ياوه گفتند هر يک بمحضر 
 
 بگفتا همان سنگ، بر سر زنيدش 
جز اين نيست بدکار را مزد و کيفر 

   بخنديد ديوانه زان ديورائي 
که نفرين برين قاضي و حکم و دفتر  

کسي ميزند لاف بسيار داني    
که دارد سري از سر من تهي‌تر 

 گر اينند با عقل و رايان گيتي  
ز ديوانگانش چه اميد، ديگر  
 
 نشستند و تدبير کردند با هم
که کوبند با سنگ، ديوانه را سر   

نوشته شده توسط : آرامش | چهارشنبه سی ام آبان 1386 | | لينک ثابت | موضوع: |

 

امروز که من عاشق و دیوانه و مستم  
ﮐس نیست که گیرد بشرابی دو سه دستم  

ای لعبت ساقی بده آن باده‌ی باقی  
تا باده پرستی کنم و خود نپرستم  

با خود چو دمی خش ننشستم بهمه عمر    
برخاستم از بند خود و خوش بنشستم  

گر بیدل و دینم چه بود چاره چو اینم    
ور عاشق و مستم چه توان کرد چو هستم  

می‌برد دلم نرگس مخمورش و می‌گفت    
کای همنفسان عیب مگیرید که مستم

رفتی و مرا برسرآتش بنشاندی    
باز آی که از دست تو برخاک نشستم

چون حلقه‌ی گیسوی تو از هم بگشودم    
از کفر سر زلف تو زنار ببستم    

در چنبر گردون ز دمی چنگ بلاغت
با این همه از چنبر زلف تو نجستم  

تا در عقب پیر خرابات نرفتم    
از درد سر و محنت خواجو بنرستم

نوشته شده توسط : آرامش | چهارشنبه سی ام آبان 1386 | | لينک ثابت | موضوع: |

 

صورت بت کافری باشد پرستیدن ولی    
بت پرست ار معنی بت بازیابد واصلست  

هر که او را دیده‌ای باشد، شناسد صورتی  
کار صورت سهل باشد، ره به معنی مشکلست  

ما نظر با روی او از راه معنی کرده‌ایم    
آنکه ما را بسته‌ی صورت شناسد غافلست  

چون دلی داری، به دلداری فرو بندش روان    
ور نداری، رو، که ما را این حکایت با دلست  

گر فقیه از عشق منعت می‌کند،مشنو،که او  
سالها تحصیل کرد و هم چنان بی‌حاصلست  

 طالبان عشق را دیوانه می‌گویند خلق  
و آنکه در وی نیست عشقی، من نگویم: عاقلست  

ترک عشق و باده خوردن چون توان کرد؟ ای سبک  
تا گرانی چند گویندم که: مردی فاضلست  

اوحدی، اقبال می‌جویی، رخش را قبله ساز  
هر که او مقبول این درگاه گردد مقبلست  

نوشته شده توسط : آرامش | چهارشنبه سی ام آبان 1386 | | لينک ثابت | موضوع: |

 

عاشقی را شرط اول ناله وفریاد نیست


تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست


عاشقی مقدورهر عیاش نیست


غم کشیدن صنعت نقاش نیست

 

هدیه بهاری

نوشته شده توسط : آرامش | چهارشنبه سی ام آبان 1386 | | لينک ثابت | موضوع: |

 

ای پری غم نیست گر مثل منت دیوانه ایست  
هر گلی را بلبلی هر شمع را پروانه ایست  

مرغ دل گرد لب و خال می‌گردد بلی
هر کجا مرغیست سرگردان آب و دانه ایست  

جان فدای گوشه‌ی آن چشم مخمورانه باد  
کز قفای هر نگاهش ناز محبوبانه ایست  

باده‌ای کاین هفت خم در خود نیابد ظرف آن
پیش دست ساقی ما در ته پیمانه ایست  

درد و غم یک سر به ما پیما که از محنت کشان  
شیرخوار مرد خالی کردن خمخانه ایست  

خردسالی را گرفتارم که در آداب حسن    
یوسف مصری بر او طفل مکتب خانه ایست  

دل که می‌جوید ره بیرون شد از چشم خراب  
مضطرب دیوانه سرگشته در ویرانه ایست  

داستان محتشم بشنو دم از مجنون مزن  
کاین حدیث تازه است و آن کهن افسانه ایست  

نوشته شده توسط : آرامش | چهارشنبه سی ام آبان 1386 | | لينک ثابت | موضوع: |

 

دشتها نام تو را می گویند .
کوهها شعر مرا می خوانند .
کوه باید شد و ماند،
رود باید شد و رفت،
دشت باید شد و خواند .
در من این جلوه اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه پرهیز - که چه ؟
در من این شعله عصیان نیاز،
در تو دمسردی پاییز - که چه ؟
حرف را باید زد !
درد را باید گفت !
سخن از مهر من و جور تو نیست .
سخن از
متلاشی شدن دوستی است ،
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
 

 

                                   الهه بهاری

نوشته شده توسط : آرامش | چهارشنبه سی ام آبان 1386 | | لينک ثابت | موضوع: |

محتشم کاشانی........  

عشق کهن به کوي تو مي‌آردم هنوز                واندر صف سگان تو مي‌داردم هنوز   
 
با آن که برده ترک توام حدت از سرشک         الماس ريزه از مژه مي‌باردم هنوز   
 
زو دست قطع اشگ که دهقان روزگار             درسينه تخم مهر تو مي‌کاردم هنوز   
 
آزرد جانم از تو ز آزارهاي  پيش                    جان سازمش نثار گر آزار دم هنوز   
 
غم که دور از من ديوانه نگردد هرگز              آشنائيست که بيگانه نگردد هرگز  

 

 

نوشته شده توسط : آرامش | سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 | | لينک ثابت | موضوع: |

دیوانه ............  

یکی دیوانه ای آتش بر افروخت
در آن هنگامه جان خویش را سوخت
همه خاکسترش را باد می برد
وجودش را جهان از یاد می برد
تو همچون آتشی ای عشق جانسوز
من آن دیوانه مرد آتش افروز
من آن دیوانه آتش پرستم
در این آتش خوشم تا زنده هستم
بزن آتش به عود استخوانم
که بوی عشق برخیزد ز جانم
خوشم با این چنین دیوانگی ها
که می خندم به آن فرزانگی
به غیر از مردن و از یاد رفتن
غباری گشتن و بر باد رفتن
در این عالم سرانجامی نداریم
چه فرجامی ؟ که فرجامی نداریم
لهیبی همچو آه تیره روزان
بساز ای عشق و جانم را بسوزان
بیا آتش بزن خکسترم کن
مسم در بوته هستیی زرم کن

 

                                                              *برکه*

نوشته شده توسط : آرامش | دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 | | لينک ثابت | موضوع: |

 

ای مهربانتر از من
با من
در دستهای تو
ایا کدام رمز بشارت نهفته بود ؟
کز من دریغ کردی
تنها تویی
مثل پرنده های بهاری در آفتاب
مثل زلال قطره بباران صبحدم
مثل نسیم سرد سحر
مثل سحر آب
آواز مهربانی تو با من
در کوچه باغهای محبت
مثل شکوفه های سپید سیب
ایثار سادگی است
افسوس ایا چه ﮐس تو را
از مهربان شدن با من
مایوس می کند؟

نوشته شده توسط : آرامش | دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 | | لينک ثابت | موضوع: |

 

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست  
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست  

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش  
آتش طور کجا موعد دیدار کجاست  

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد    
در خرابات بگویید که هشیار کجاست

آن ﮐس است اهل بشارت که اشارت داند
نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست  

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است    
ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست  

بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش  
کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست

عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو  
دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست  

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی  
عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج  
فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

نوشته شده توسط : آرامش | دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 | | لينک ثابت | موضوع: |






JavaScript Codes