تبليغاتX
آرامش دیوانه ها

آرامش دیوانه ها

 

 

به من خــوبی نكــن شاید

برای هردومــون بــــد شه

نشستـــم تو دل طـــوفان

بذار آب از ســــرم رد شه


 


به من خوبــی نكن وقتی

كنـــــار مــن نمیمــــــونی

نگـــو بـد میشم از فـــردا

تو كه دیـــدی نمیتــــونی

 


چه وقتایــی كه بد میشی

چه وقتایــــی كه آشـوبی

تمــوم درد من اینجــاست

تو هـر كاری كنی خــوبی

 


من از تــو، از خودم، از ما،

از این احساس ترسیــدم

تو باید جای مــــن باشی

ببینی در تــو چی دیـــدم

 


تو باید جای مــــن باشی

بفهمــی من چــرا تنـهام

بفهمــی چی بهت میـگم

ببینــی از تو چی میخوام

 

 
تــو بایـد جــای مـن باشـی

تــو بایـد جــای مـن باشـی

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت توسط الهام| |

همسفر!



در این راه طولانی – که ما بی خبریم و چون باد می گذرد –

 

بگذار خرده اختلاف هایمان را با هم، باقی بماند.

 

خواهش می کنم!

 


مخواه که یکی شویم؛ مطلقا یکی.

 


مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت

 

دوست داشته باشم

 


و هرچه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن

 

تو نیز باشد.

 


مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را، یک کتاب را،

 

یک طعم را، یک رنگ را، و یک شیوه نگاه کردن را.

 


مخواه که انتخاب مان یکی باشد، سلیقه مان یکی، و رویاهامان یکی .

 


همسفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معنای شبیه بودن و شیبه شدن نیست.

 

و شبیه شدن، دال بر کمال نیست، بل دلیل توقف است.


 

شاید «  اختلاف »، کلمه خوبی نباشد و مرا نگوید. شاید « تفاوت » بهتر از « اختلاف » باشد.

 

اما بهر حال تک واژه مشکل ما را حل نمی کند.

 

پس بگذار اینطور بگویم:


 

عزیز من!


 

زندگی را تفاوت نظرهای ما می سازد و پیش می برد

 

نه شباهت هایمان،

 

نه از میان رفتن و محو شدن یکی در دیگری؛

 

نه تسلیم بودن، مطیع بودن، امر بر شدن و دربست پذیرفتن.

 

من زمانی گفته ام:« عشق،انحلال کامل فردیت است در جمع»

 

حال نمی خواهم این مفهوم را انکار کنم؛

 

اما اینجا سخن از عشق نیست، سخن از زندگی مشترک است

 

که خمیر مایه ی آن می تواند عشق باشد

 

یا دوست داشتن یا مهر و عطوفت یا ترکیبی از اینها،

 

و درهر حال،حتی دو نفر که سخت و بی حساب عاشق همند

 

و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است،

 

واجب نیست که هر دو، صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی،

 

قله ی علم کوه، رنگ سرخ، بشقاب سفالی را

 

دوست داشته باشند – به یک اندازه هم.

 

اگر چنین حالتی پیش بیاید – که البته نمی آید –

 

باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق.

 

یکی کافی ست.

 

عشق، از خودخواهی ها و خودپرستی ها گذشتن است؛

 

اما این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.  

 


من از عشق زمینی حرف می زنم

 

که ارزش آن در « حضور » است

 

نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.

 


عزیز من!

 

اگر زاویه دیدمان، نسبت به چیزی، یکی نیست،

 

بگذار یکی نباشد. بگذار فرق داشته باشیم.

 

بگذار در عین وحدت، مستقل باشیم.

 

بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم.

 

بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید.

 

تو نباید سایه کمرنگ من باشی

 

من نباید سایه کمرنگ تو باشم

 

این سخنی ست که در باب « دوستی » نیز گفته ام.

 

بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هر چیز که مورد اختلاف ماست

 

بحث کنیم؛

 

اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند.

 

بحث باید ما را به اداراک متقابل برساند نه به فنای متقابل.

 

چه خاصیت که من، با همه تفردم، نباشم، و تو باشی،

 

یا به عکس، تو با همه تفردت نباشی و همه من باشم؟

 

اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست،

 

سخن از ذره ذره واقعیتها وحقیقتهای عینی وجاری زندگیست.

 


من کامو را بر ساتر ترجیح می دهم، صادقی را بر ساعدی.

 

باخ را بر بتهوون ترجیح می دهم، عود را به جملگی سازها.

 

کوه را به دریا، دالی را به پیکاسو.

 

شاملو را، حتی به نیما.


 

تو اما ساعدی را دوست تر می داری و بالزاک را.

 


پیانو و سنتور را به عود ترجیح می دهی.

 


نه دالی را طالبی نه پیکاسو را.

 

ونگوک را به هر دو ترجیح می دهی.

 


شاملو را دوست داری، اما هرگز نه به قدر سهراب سپهری.

 


دریا را دوست داری

 

اما نه دریایی را که باید حسرت زده به آن نگریست...

 


بیا درباره همه ی اینها به گفت و گو بنشینیم!

 


بیا بحث کنیم!

 


بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم!

 


بیا کلنجار برویم!

 


اما سرانجام، نخواهیم که غلبه کنیم

 


و این غلبه

 

منجر به آن شود که تو نیز چون من بیندیشی یا به عکس.

 


مختصری نزدیک شدن بهتر از غرق شدن است.

 


تفاهم، بهتر از تسلیم شدن است.

 


تا زمانی که تو ساعدی را ترجیح می دهی، و سهراب را،

 

درست تا آن زمان، ساعدی و سهراب مرا به تفکر و شناخت،

 

به زنده بودن و حرکت کردن وادار می کنند.

 

اگر تو، همه من شوی، من و تو سهراب را کشته ییم،

 

و ساعدی را، و بسیاری را...

 


عزیز من!

 


بیا، حتی، اختلاف های اساسی و اصولی مان را،

 

در بسیاری زمینه ها،

 

تا آنجاکه حس میکنیم دوگانگی شور وحال وزندگی میبخشد،

 

نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم.



من و تو ، تو و من حق داریم در برابر هم قد علم کنیم.

 


و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید همدیگر را نپذیریم

 

بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم.

 


گمان می کنم این جمله آخرین حقوقیست که درجهان کنونی

 

برای انسان ها باقی مانده است:

 

این حق که در خانه ی خود، در اتاق خود، و در خلوت خود،

 

در باب بسیاری از مسائل،

 

من جمله سیاست و آرمان های سیاسی،

 

اختلاف نظر داشته باشند.

 


عزیز من!

 


دو نیمه، زمانی به راستی یکی می شوند

 

و از دو « تنها » یک « جمع کامل » می سازند

 

که بتوانند کمبود های هم را جبران کنند،

 

نه آنکه عین مطلق هم شوند،

 

چیزی برهم مضاف نکننند ومسائل خاص وتازه یی راپیش نکشند

 


پس بانو!

 


بیا تصمیم بگیریم که هر گز عین هم نشویم.

 


بیا تصمیم بگیریم که حرکات مان، رفتارمان، حرف زدن مان،

 

و سلیقه مان، کاملا یکی نشود...

 


و فرصت بدهیم که خرده اختلاف ها،

 

و حتی اختلاف های اساسی مان، باقی بماند.

 


و هرگز اختلاف نظر را وسیله ی تهاجم قرار ندهیم ...

 


عزیز من! بیا متفاوت باشیم

 

                                                                             نادر ابراهیمی

                                           (کتاب چند نامه ی کوتاه به همسرم)

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت توسط الهام| |