آرامش دیوانه ها
به من خــوبی نكــن شاید برای هردومــون بــــد شه نشستـــم تو دل طـــوفان بذار آب از ســــرم رد شه كنـــــار مــن نمیمــــــونی نگـــو بـد میشم از فـــردا تو كه دیـــدی نمیتــــونی چه وقتایــــی كه آشـوبی تمــوم درد من اینجــاست تو هـر كاری كنی خــوبی از این احساس ترسیــدم تو باید جای مــــن باشی ببینی در تــو چی دیـــدم بفهمــی من چــرا تنـهام بفهمــی چی بهت میـگم ببینــی از تو چی میخوام تــو بایـد جــای مـن باشـی همسفر! بگذار خرده اختلاف هایمان را با هم، باقی بماند. خواهش می کنم! دوست داشته باشم تو نیز باشد. یک طعم را، یک رنگ را، و یک شیوه نگاه کردن را. و شبیه شدن، دال بر کمال نیست، بل دلیل توقف است. شاید « اختلاف »، کلمه خوبی نباشد و مرا نگوید. شاید « تفاوت » بهتر از « اختلاف » باشد. اما بهر حال تک واژه مشکل ما را حل نمی کند. پس بگذار اینطور بگویم: عزیز من! زندگی را تفاوت نظرهای ما می سازد و پیش می برد نه شباهت هایمان، نه از میان رفتن و محو شدن یکی در دیگری؛ نه تسلیم بودن، مطیع بودن، امر بر شدن و دربست پذیرفتن. من زمانی گفته ام:« عشق،انحلال کامل فردیت است در جمع» حال نمی خواهم این مفهوم را انکار کنم؛ اما اینجا سخن از عشق نیست، سخن از زندگی مشترک است که خمیر مایه ی آن می تواند عشق باشد یا دوست داشتن یا مهر و عطوفت یا ترکیبی از اینها، و درهر حال،حتی دو نفر که سخت و بی حساب عاشق همند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو، صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی، قله ی علم کوه، رنگ سرخ، بشقاب سفالی را دوست داشته باشند – به یک اندازه هم. اگر چنین حالتی پیش بیاید – که البته نمی آید – باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق. یکی کافی ست. عشق، از خودخواهی ها و خودپرستی ها گذشتن است؛ اما این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست. که ارزش آن در « حضور » است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری. اگر زاویه دیدمان، نسبت به چیزی، یکی نیست، بگذار یکی نباشد. بگذار فرق داشته باشیم. بگذار در عین وحدت، مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم. بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید. تو نباید سایه کمرنگ من باشی من نباید سایه کمرنگ تو باشم این سخنی ست که در باب « دوستی » نیز گفته ام. بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم؛ اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند. بحث باید ما را به اداراک متقابل برساند نه به فنای متقابل. چه خاصیت که من، با همه تفردم، نباشم، و تو باشی، یا به عکس، تو با همه تفردت نباشی و همه من باشم؟ اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست، سخن از ذره ذره واقعیتها وحقیقتهای عینی وجاری زندگیست. باخ را بر بتهوون ترجیح می دهم، عود را به جملگی سازها. کوه را به دریا، دالی را به پیکاسو. شاملو را، حتی به نیما. تو اما ساعدی را دوست تر می داری و بالزاک را. ونگوک را به هر دو ترجیح می دهی. اما نه دریایی را که باید حسرت زده به آن نگریست... منجر به آن شود که تو نیز چون من بیندیشی یا به عکس. درست تا آن زمان، ساعدی و سهراب مرا به تفکر و شناخت، به زنده بودن و حرکت کردن وادار می کنند. اگر تو، همه من شوی، من و تو سهراب را کشته ییم، و ساعدی را، و بسیاری را... در بسیاری زمینه ها، تا آنجاکه حس میکنیم دوگانگی شور وحال وزندگی میبخشد، نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم. بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم. برای انسان ها باقی مانده است: این حق که در خانه ی خود، در اتاق خود، و در خلوت خود، در باب بسیاری از مسائل، من جمله سیاست و آرمان های سیاسی، اختلاف نظر داشته باشند. و از دو « تنها » یک « جمع کامل » می سازند که بتوانند کمبود های هم را جبران کنند، نه آنکه عین مطلق هم شوند، چیزی برهم مضاف نکننند ومسائل خاص وتازه یی راپیش نکشند و سلیقه مان، کاملا یکی نشود... و حتی اختلاف های اساسی مان، باقی بماند. نادر ابراهیمی (کتاب چند نامه ی کوتاه به همسرم)

به من خوبــی نكن وقتی
چه وقتایــی كه بد میشی
من از تــو، از خودم، از ما،
تو باید جای مــــن باشی
تــو بایـد جــای مـن باشـی


مخواه که یکی شویم؛ مطلقا یکی.
مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت
و هرچه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را، یک کتاب را،
مخواه که انتخاب مان یکی باشد، سلیقه مان یکی، و رویاهامان یکی .
همسفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معنای شبیه بودن و شیبه شدن نیست.
من از عشق زمینی حرف می زنم
عزیز من!
من کامو را بر ساتر ترجیح می دهم، صادقی را بر ساعدی.
پیانو و سنتور را به عود ترجیح می دهی.
نه دالی را طالبی نه پیکاسو را.
شاملو را دوست داری، اما هرگز نه به قدر سهراب سپهری.
دریا را دوست داری
بیا درباره همه ی اینها به گفت و گو بنشینیم!
بیا بحث کنیم!
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم!
بیا کلنجار برویم!
اما سرانجام، نخواهیم که غلبه کنیم
و این غلبه
مختصری نزدیک شدن بهتر از غرق شدن است.
تفاهم، بهتر از تسلیم شدن است.
تا زمانی که تو ساعدی را ترجیح می دهی، و سهراب را،
عزیز من!
بیا، حتی، اختلاف های اساسی و اصولی مان را،
من و تو ، تو و من حق داریم در برابر هم قد علم کنیم.
و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید همدیگر را نپذیریم
گمان می کنم این جمله آخرین حقوقیست که درجهان کنونی
عزیز من!
دو نیمه، زمانی به راستی یکی می شوند
پس بانو!
بیا تصمیم بگیریم که هر گز عین هم نشویم.
بیا تصمیم بگیریم که حرکات مان، رفتارمان، حرف زدن مان،
و فرصت بدهیم که خرده اختلاف ها،
و هرگز اختلاف نظر را وسیله ی تهاجم قرار ندهیم ...
عزیز من! بیا متفاوت باشیم




